اگه ته دلم رو نگاه کنی...

تو به من توهين کردی...من ميخواستم کمکت کنم...ميدونم اما من دوست ندارم کسی بهم دستور بده...من دستور ندادم...پس اسم اين کارت چيه...کمک...چون برام مهمی...ميدونم اما اين راهش نيست...

خونه مامان بزرگ اون حياط بزرگ و بازی های کودکانه...من و پسر دايی م که توی سر و کله هم ميزنيم توی گل و شل بازی ميکنيم...از صب که آفتاب ميره توی آسمون خونه ميکنه تا خود غروب که هوا تاريک ميشه...مامان بزرگ دم دمای غروب با دو تا لقمه نون و پنير و مربا مياد سراغمون...من و پسر دايی هر دو بدمون مياد ازين برنامه اجباری هر روزه...ما گرسنه مون نيست...اون با غيظ ميگه چرا گرسنتونه خودتون نميدونين...و ما غرغر کنان اون لقمه جادويی رو ميبلعيم و هنوز گاز اول رو نزده  ميفهميم که چقدر گرسنه مون بوده...چقدر اخلاقمون خوب شده و چقدر دوباره ميشه بازی کرد...

پسر دايی با همون بدجنسی های هميشگيش ميگه ننه مريم داره مياد...ننه مريم ديگه کيه...مامان بزرگ مامانت و عمه من...آها...ميگن خيلی بد اخلاقه...تو دلم ميگم باز ميخواد منو اذيت کنه...سفره ناهار پهنه...ننه مريم مياد توی اتاق و بالای سفره ميشينه...قيافه جدی ای داره...يه چارقد سفيد سرشه که زير گلوش سنجاقش کرده...يه خال گوشتی بزرگ روی سمت راست چونه اش خود نمايی ميکنه و موهای حنا گرفته اش از وسط از هم جدا شدن...همچين که ميشينم ميگه تو دختر ح ای؟ ميگم آره ميگه آره نه بله...بعد اشاره ميکنه بهم و ميگه يه دختر خوب هيچ وقت اينجوری سر سفره نميشينه...پاهاش رو جمع ميکنه و صاف ميشينه...ترسيده م ازش ...شايد هم به غرورم برخورده اما به روم نميارم...اون تصوير هميشه پس ذهنم مونده...

مامان بزرگ ميگفت ننه مريم توی آستانه برای خودش کيا و بيايی داشته...شوهرش که بابابزرگ مامان من بشه معلم بوده و خيلی آدم مومنی بوده خيلی هم به تحصيل علاقه داشته و به آدم های تحصيلکرده احترام ميذاشته...ميگه ننه مريم هر کس که ميومد توی خونه اش کار کنه بايد حتما خوندن و نوشتن و نماز خوندن رو يادش ميداد وگرنه نميذاشت ازونجا بره...ميگم پس آدم جالبی بوده...آره چيزی که براش مهم بود بايد اجرا ميشد...

رفتم سی سی يو...مث هر شب...مامان بزرگ بعد اون احيای تو خونه دنده اش شکسته آريتمی هم که امونش رو بريده...يه دفعه ضربان قلبش ميره روی ۱۶۰-۱۷۰ تا...با اين حال هنوزم سر و زبون داره و يه دنيا حرف داره برای تعريف کردن...همچين که نشستم پهلوش ميگه اون آقا رو ميبينی...تخت روبروش رو ميگه...يه مرده حدودا همسن و سال های خودش...ميگم خوب...ميگه انقدر از دستشون حرص خوردم که نگو...ديابت داره سکته قلبی هم کرده اونوقت زنش از صب همينجوری کمپوت مياره ميده بهش...گفتم خانوم نکن اين قند براش سمه اما به خرجش که نميره...خنده ام گرفته...ميگم تو بايد به کار همه کار داشته باشی خانوم خانوما...ميخنده و ميگه ميدونی که من عادت دارم انتقاد کنم:)) ...بعد هم با همون لهجه آستونه ايش ميگه آخه آدم بايد شعور داشته باء...

اگه نگم دلم لرزيده دروغ گفتم...يه وقتا اون کاری که فکر ميکنی درسته برداشت متفاوتی ازش ميشه و يا احساس متفاوت يا متضادی با اون چيزی که فکر ميکردی ايجاد ميکنه...ميرم جلو...همه اون فکر ها و خيال ها...و باور ميکنم که من خيلی وقتها خيلی کارهايی کردم که هيچ عقل سليمی شايد تاييدش نکنه...يکی ميگه کارهای انقلابی يکی ميگه اخلاق تند يکی ميگه رک بودن اما من خودم رو ميشناسم...ته ته دلم رو که جستجو ميکنم ميبينم توی اين موقعيت ها هميشه اعتقاد داشتم با همه وجود کاری که ميکنم درسته و لازمه...باز که خوب ميگردم ته ته اون فکر ها رو پيدا ميکنم ميرسم به يه جمله چو ميبينی که نابينا و چاه است...نه که فکرکنم عقل کلم...نه که فکر کنم منجی عالم بشريتم...فقط و فقط به اين دليل که وقتی احساس ميکنم  کار مثبتی از دستم بر مياد که ميتونم انجامش بدم اگه انجامش ندم از خودم بدم مياد...اونم نه در مورد همه در مورد کسايی که برام مهمن...خود شکستن ديگه فايده ای نداره من کمه کم نوه و نتيجه همون دو تا آدم بالايی ام...اينو سعی ميکنم بپذيرم نه به عنوان حسن نه عيب به عنوان يه خصوصيتی که بيشتر از اينکه آموختنی باشه ذاتيه...

 معذرت ميخوام عزيزم...اگه ته دلم رو نگاه کنی همه چيزو ميفهمی...

/ 8 نظر / 16 بازدید
روبن غنی پور

اولین رمان وبلاگی ایران را با عنوان « دیوانه مقدس » نوشته وحید رضا غنی پور در تاریخ 18/10/85 مطابق با عید سعید غدیر راه اندازی گردید . این رمان که داستانی عاشقانه ، مکاشفه ای با رویکرد معنوی دارد ، دارای داستانی ایرانی بوده و به معرفی بخشی از فرهنگ ایران با زبانی نو و امروزی می پردازد . از دیگر خصوصیات این رمان این است که در هر بخش با توجه به فضای اینترنت بخشی کوتاهی از داستان نقل می شود تا مخاطب خسته و کسل نگردد در عین حال از جذابیت داستان کاسته نشود همچنین خصوصیت پیگیری ادامه داستان در آنها نیز حفظ شود . رمان وبلاگی فوق با همکاری پرشین بلاگ راه اندازی گردیده و به صورت داستان های دنبال دار بوده و به صورت هفتگی در هر دوشنبه در نشانی http://romanonline.persianblog.ir بروز رسانی می شود .

آرزو

فکر کنم اگه کسی تو رو بشناسه،مطمئنا می فهمه که ته قلبت چيه. منتهاش تو هم نبايد انتظار داشته باشی که همه،همیشه، حتی اگه اينو می فهمن هم، وقتی توی موقعيتی قرار ميگيرن که ازشون انتقاد ميشه يا بهشون تذکری داده ميشه باهات خوش اخلاقی کنن و بگن دست گلت درد نکنه! بالاخره سی خوشش نمياد توی اون موقعيت قرار بگيره.نه؟! ولی تو هم اگه ته دلشونو نگاه کنی، می فهمی...

سورنا

به پدر ممنون به آرزو: آره اين درسته...اما من چون خودم هميشه از انتقادی که از سر دلسوزی باشه استقبال ميکنم شايد زياد اين قضيه رو درک نميکنم...ميدونی منظورم چيه يه وقت هست کسی يه متلکی بهت ميگه يه وقت هست يکی شب خوابش نميبره بخاطر مشکلی که تو داری...در هر حال حرفت درسته

ladybird

سلام.جالب بود...منم به روزم.

دختر ارديبهشتی

می دونم چی می گی عزيزم و اين که کسی که نزديکه بهت هم نتونه اينو بفهمه خيلی خيلی سخت و درد اوره

پيام

سلام.برای مهربانتون آرزوی سلامت و هميشه بودن می کنمته دل رئ نميشه ديد .بعضی وقتها بايد ته دل و احسا ئوقعی رو با کلمات بيان کرد

فردين

به ما هم سری بزن(تبليغ رايگان سايت شما در اينترنت)