فاتح شدم خود را به ثبت رساندم

لذت دست گرفتن پرينت پايان نامه ای که سطر سطرش رو خودت نوشتی , هی نوشتی و ويرايش کردی , هی نوشتی و پرينت گرفتی , مث اون لحظه ايه که برای اولين بار تنهای تنها يه بچه رو بدنيا آوردم...سرشار شدم از حس زندگی و زنده بودن و بين اون همه داد و هوار مادر و گريه های نوزاد يه حس قشنگی دويد زير پوستم... حس کردم بزرگترين خلقت عالم رو انجام دادم حس کردم اون بچه رو خودم ساختم , خلق کردم و حالا اين برگه های پايان نامه صد صفحه ای به همون قشنگی بين اون همه شب بيداری و کلافگی همون حس رو در من ايجاد کرده...

داره از در ميره بيرون که ميرم دنبالش... ببخشيد آقای دکتر يه چيزی ميخواستم بگم در مورد مريض ها...ميگم و ميگم و اون که توجهش جلب شده ميگه يه لحظه صب کن و منو ميبره توی يه اتاق ديگه پيش مسوول آموزش گروه ميگه آقای دکتر اين خانوم دکتر ما حرفای جالبی ميزنه و من ميشينم پشت صندلی اينبار با اعتماد بنفس بيشتر...بازم ميگم و ميگم و آقای دکتر بر خلاف تصور من کلی تحويل ميگيره...ميگه آفرين خيلی عميق و اساسی فکر کردی...اما ميدونی مشکل اينه که ممکنه اگه مشاوره روانپزشکي بديم مريض ها حاضر به عمل نشن و رزيدنت ها بهشون بر بخوره و...حالا ميشه گفت که اول چيف رزيدنت با مريض صحبت کنه و اگه بازهم نياز بود مشاوره داده بشه...در مورد انجمن سايکوانکولوژيست های آمريکا گفتم و گفتم ميدونم که همچين چيزی توی کشور ما امکان پذير نيست اما  حداقل در طول درمان وقتی عمل انجام شد يه داروی ضد افسردگی دست کم ميشه به اين بیمار ها داد... باز لبخند ميزنه و ميگه من حتما با اساتيد صحبت ميکنم با گروه روانپزشکی هماهنگ ميکنيم و يه راه حلی براش پيدا ميکنيم دخترم...از اينکه انقدر به کارت اهميت ميدی ممنونم...اين بار سرخ نشدم بر خلاف هميشه اما يه حس خوبی دارم...نميدونم اين حرفی که زدم چقدر به عمل نزديک ميشه نميدونم چقدر در آينده اون مريض ها تاثير داره اما حداقلش اينه که من حرفم رو زدم الان وجدانم راحته...

خيلی خوبه آدم احساس خوشگلی کنه نه؟:)) من از وقتی فارغ التحصيل شدم خوشگل شدم:)

هنوز به برخورد آدم ها عادت نکردم ...اونا منو به عنوان يه دکتر قبول کردن و من هنوز خودم باورم نشده...توی اون شلوغ پلوغی عروسی يکی از فاميل های دور منو يه گوشه گير مياره...خانوم جاافتاده ايه ميگه من چند وقته مضطربم...يکی از همون لبخند های هميشگی رو ميزنم و ميگم اِ...بعد ميبينم که با زميگه آره مضطربم فکر ميکنی بخاطر چی باشه...تازه دوزاريم ميافته...اين خانوم درد دل نميکنه ميخواد من يه درمان بهش پيشنهاد کنم...شروع ميکنم شرح حال گرفتن و آخر سر ميگم راستی شما هيچ وقت شده پيش دکتر برين و در مورد اين اضطراب ها صحبت بکنين؟ مياد جلوتر و طوری که بقيه نشنون ميگه خييييييييلی دلم ميخواد ولی...ميخندم و ميگم ولی نداره خجالت نکشين پيش يه دکتر روانپزشک برين و باهاش صحبت کنين همين حرف زدن در مورد چيزهايی که ناراحتتون ميکنه خودش کلی حالتونو بهتر ميکنه و در کنارش يه داروی کوچولو هم اگه بگيرين ديگه عالی ميشه...خنده صورتش رو پر ميکنه ...دستت درد نکنه خيلی ممنون...ميگم اختيار دارين من که کاری نکردم ميگه نه راهنمايی تو خيلی خوب بود...تو دلم ميگم آدم ها هميشه به يه نيروی جلوبرنده نياز دارن يه ساپورت روحی...مخصوصا توی کشور ما...پيش خودم ميگم چرا هر کس مياد سراغ من مشکلات روحيش رو بهم ميگه؟:)

اللللللللهی...استاجر های بخش اطفال همه انترن شدن...همچين که منو ميبينن سلام و عليکی ميکنن که احساس ميکنم هزار سالمه:)...چه زندگی زود ميگذره...

اتند با ابهت نازنين رو دم ميلاد نور ديدم...چشمم افتاد توی چشمش و ناخود آگاه گفتم سلام آقای دکتر...بينوا کلی جا خورد ولی انقدر تحویل گرفت و سلام و عليک کرد با من و خواهر نازنين که کلی عرق شرم بر جبينم نشست...

خيلی جالبه پايان نامه ام انگار شده عصاره هفت سال و نيم پزشکيم...دلم ميخواد به تک تک آدم های عزيز زندگيم تقديمش کنم...

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگارنده

سلام خانوم دکتر خوشگل خودمتبريک تبرييييييييک

ReDrUm

سلام خواهر نازنينم.داشتم نازنين وار ازين جا رد ميشدم که چشم به وبلاگ نازنينت افتادو فک کردم چی بهترز اين که ادم به وبلاگ نازنين خواهر نازنينش سر بزنه و مطاتب نازنينشو بخونه و از همه نازنينتر اينکه واسش يه کامنت تازنينن بذاره هميشه نازنين باشی

امير

مبارک باشه ان شا اله به مراتب بالاتر دست یابید پیشنهاد میکنم این طرحتان را در قالب یک پروپورال به مرکز تحقیقات روانپزشکی دانشگاه ایران یا تهران بدهید حتما استقبال می کنند

ياس

سلام خانم دکتر خوشبحالت واقعا كاش من جاي شما بودم قدره اين لحظه رو بدون من هميشه عاشق پزشکي بودم هنوزم هستم ولي نشد که قبول بشم اميدوارم يه روزي تو رشته خودم که خيلي نزديک به پزشکييه دکترا بگيرم ولي قلبم هميشه ميخواست که پزشك باشه قدره دارايي هاتو بدون براتون آرزوي خوشبختي وموفقييت ميکنم.

نگين عشق

سلام. خانم دکتر خوشگلم و مهربانم. کاش می تونستم بازم ببينمت.کسی که يک بار در عمرم افتخار آشنايی و ديدارش بهم دست داد.حالا نميدونم تو هم به اندازه من يادت هست قيافه ام يا اصلا خوشحال بودی از ديدنم يا نه؟

جوجه دکتر

سلام من دانشجوی سال ۲پزشکی هستم. از همون ترم اول که با وبلاگت آشنا شدم همیشه بهش سر می زنم... خیلی قشنگ مینویسی. وقتی خاطراتت رو از بیمارستان می خونم بیشتر از قبل به رشته ام،قشنگیاش،مسئولیتاش و حتی سختیاش علاقه مند میشم. امیدوارم همیشه وبلاگت به روز باشه!!

نيلوفر

خيلي قشنگ مي نويسي ... من هم دلم مي خواست پزشك بشم ولي مهندس شدم وقتي نوشته هاتو ميخونم خيلي لذت مي برم اميدوارم هميشه موفق و سالم باشي شما دكتر خيلي خوبي هستي

سورنا

مرسی نگارنده عزيزم حالا ديگه با ما هم بعله ردرام خانوم! باشه يکی طلبت اصلا ميدونی چيه حقشه بهت همون آبجی خانوم بگم که از سرتم زياده يه آبجی خانوم مث همون قصه هدايت که هم زشت بود هم کور بود هم کچل بود عين خودت هاهاااااااااهاهااااااااهاهااااااااااااااااا امير عزيز ممنون فکر خوبيه

سورنا

ليلای عزيزم مگه ميشه صورت مهربونت رو يادم بره شرمنده ميکنی عزيزم حتما حتما يه قرار ميذاريم دوباره همديگرو ميبينيمجوجه دکتر عزيز ممنون از نظر لطفت اميدوارم يه روز خاطرات استاجری و انترنی شما رو بخونيمنيلوفر عزيز ممنون شما خيلی به من لطف داری

زهره بهتاج

سلام...راستش وبلاگي روترتيب دادم واسه ختم قرآن اگه كسي مايله تواين ختم شركت كنه,يه ياعلي بگه وبيادبه اين آدرس: darharimeve sal.blogfa.c om اگه تبليغ كردم نه اينكه تبليغ خودموكرده باشم...بلكه فقط به خاطرحرمت خودقرآن هست.چون اين كاروتووبلاگ دوستاي ديگه اي هم ديده بودم پس كارمن نبوده كه پيام بازرگاني به نفع خودم بزنم...به هرحال هركي دوست داره بياد...منتظرم.. .ياعلي