اگه نوشم نه ای نيشم چرايی

دوباره وقت رفتن شده و من هنوز قصه دفعه پيشم رو نيمه تموم گذاشته م...يه اجبار يه قلقلک يا چيزی شبيه به اين وادارم ميکنه که بنويسم طولانی و جز به جز...اميدوارم خيلی خسته کننده نباشه...

دختر ۴ ساله ای که اسهال خونی گرفته بود حوالی ظهر در حالی که در سلامت کامل به سر ميبرد و تبش پايين اومده بود , وقتی ميرفت سمت دستشويی بی حال افتاده بود روی زمين...دوست گ و گ اينجور تعريف کرد که يه دفعه پرستار با وجدان اورژانس صدام زد که بچه بد حاله خودتو برسون...رفتم بالای سرش ديدم چشماش رفت بالا نفس نداشت... ديگه نبضش رو نگرفتم ميدونستم که بچه داره ميره...داد زدم آمبو بيارين و شروع کردم به ماساژ دادن...و بعد از ۵ دقيقه ماساژ و تنفس اون دختر ۴ ساله به زندگی برگشت...وقتی متخصص اطفال و بيهوشی رسيدن چشماش رو باز کرده بود...ميگفتن شيگاتوکسين کار خودش رو کرده و بچه ارست داده...متخصص اطفالمون فقط پشت هم با خودش تکرار ميکرد چه خوب شد نفرستادمش بخش وگرنه الان زنده نبود...

همراه اون مريضی که تا صب بالای سرش بوديم چند روز بعد اومده بود اورژانس برای تسويه حساب و گفته بود که اون مرد آش و لاش رفته اتاق عمل و چند روزيه توی آی سی یو بستريه و تازه چشماش رو باز کرده...وقتی شنيدم انقدر خوشحال شدم که انگار دنيا رو بهم دادن...احساس کردم بالاخره اون همه دوندگی و شب بيداری فايده داشته...وقتی ميرفت باورم نميشد زنده به شيراز برسه...

يکی از اين صبحهای هفته جادويی رفته بودم باز شيفت رو تحويل بگيرم... هنوز دوست گ و گ نرفته بود از اورژانس بيرون که يه پسر جوون رو روی دست آوردن...۱۱۵ آورده بودش همون دو تا پرسنل خوش اخلاق اون شب همراهش بودن...گفتم چيه مريض...برق گرفتگی...ولتاژ بالا؟...با سر تاييد کردن که مامور برق بوده...روی تخت که خوابونديمش بازوی چپش با زاويه ۹۰ درجه فيکس شده بود...نميشد تکونش داد...يکی از پرستار ها گفت جمود نعشی پيدا کرده من دست ديگه اش رو گرفتم و ديدم نرمه گفتم نه اين احتمالا از همين دستش دچار برق گرفتگی شده...مامورين اورژانس ميگفتن حدود يک ساعتی از قضيه گذشته و فقط برای اينکه همراه های مضطربی داشته آوردنش بيمارستان تا يه احيای نمايشی برگزار بشه...نگاهش کردم دهنش چفت شده بود دندون هاش محکم روی هم بود و امکان باز کردن دهانش نبود...نبضش رو سعی کردم بگيرم و بعد چند ثانيه حس کردم يه نبض زير دستم مياد...دوست گ و گ و پرسنل اورژانس هم امتحان کردن و همه گفتن يه چيزايی حس ميشه...حتی ناحيه فمورالش هم همينطور بود بنظرم...گفتم به هر حال چاره ای نيست شروع کردم به ماساژ دادن...گفتن به متخصص بيهوشی بگيد بياد...يکی از بچه ها رو هم گذاشتم آمبو بزنه...ميدونستم کاربی معني ای هست ولی مطمئن نبودم که اون نبضی که زير دستم حس کردم نبض انگشت خودم بوده باشه...همينطور بچه های اورژانس رو وادار کردم دونه دونه ماساژ بدن و نگاهشون کردم ببينم چطور ماساژ ميدن ...دوست گ و گ ميگفت داری توی اين وضعيت ازشون درس میپرسی:))...خيلی زود متخصص بيهوشيمون رسيد...ای جان:) اين آدم خيلی دوست داشتنيه...يه آدم فوق العاده آروم در واقع ظاهر آرومی که زير اون آرامش يه بچه شيطون وول وول ميخوره...باسواد و با وجدان...هر وقت بهش خبر ميدن که يه آدم جوون يا يه بچه يا نوزاد ارست کرده انقدر با سرعت مياد بالای سر بچه و انقدر مضطربه که کاملا ميشه فهميد چقدر براش اهميت داره که بتونه کاری انجام بده...اين مريض رو هم که ديد فوری رفت سراغ دهنش و گفت اِ ! اين که بسته است! و بعد گفت ساکس بزنيد اما مريض رگ نداشت...يه ذره نبضش رو گرفت و گفت نه اين فايده نداره...گفتم راستش من شک کردم که نبض داره يا نه بخاطر همين گفتم شما بياين و ببينيدش ... گفت نه اين فايده ای نداره احيا کردنش و رفت...پسر جوون رو که بردن ياد  اون فيلمبردار جوونی افتادم که دو تا دستش از آرنج سر فيلمبرداری قطع شد بخاطر کابل برق...باز فکر های مختلف اومد توی سرم...اينکه خون مردم کشورهای توسعه يافته از ماها رنگين تره...قوانين کار رعايت نکات ايمنی و هزار و يک چيز ديگه توی سرم دور ميزد...رفتم توی مطب سراغ مريض های سرپايی...نيم ساعتی گذشته بود که ديدم صدای زجه از حياط بيمارستان بگوش ميرسه...کم کم صدا ها نزديک و نزديک تر ميشد انقدری که احساس ميکردم الانه که اون جمعيت عزادار بيان توی اورژانس...يه لحظه احساس کردم واقعا دارن ميان سمت ما...آبسلانگی که توی دهن مريض بود رو در آوردم و بی اختيار رفتم از مطب بيرون توی استيشن پرستاری و گفتم چه خبره...يه دفعه سر و صداها اوج گرفت و با صدای شکستن شيشه در ورودی اورژانس خاتمه پيدا کرد...پرستار وسواسی زنگ زد به مديريت پرستاری و گفت زنگ بزنين ۱۱۰ ...همراه های مريض شيشه اورژانس رو شکستن و نگهبان ها هم کاری انجام نميدن...کم کم جمعيت آروم و آروم تر شدن و وضعيت به حال عادی برگشت...

۱۲ ظهر گذشته بود که دو تا مريض رو روی دست آوردن اورژانس...من از دور که ديدم گفتم وای يه سی پی آر ديگه...هنوز مريض رو روی تخت سی پی آر نذاشته بودن که نبض کاروتيدش رو چک کردم پر ميزد...نفس هم داشت ولی نامنظم بود ...به پرستار ها گفتم زود آمبو رو بيارين...موتور سوار بوده و سرش ضربه خورده بود...يه مرد حدودا ۳۰ ساله...يه چشمش راکون آی بود رينوراژی و اتوره هم داشت...احتمالا base of skull اش شکسته بود...گفتم ۱۰ تا در دقيقه نفس بهش بدين بدون اينکه گردنش رو تکون بدين...دهنش پر خون بود تا ساکشن کرديم و اکسيژن داديم متخصص بيهوشيمون اومد...انقدر همه چيز سريع اتفاق افتاد که من نرسيدم GCS مريض رو حساب کنم...مردمک هاش يکی ميدرياز و يکی ميوتيک بود...پرستارمون پرسيد اينکه نفس داره ديگه چرا با آمبو بهش نفس بديم...گفتم توی بالغين فقط و فقط نفس عادی همون ۱۸ تا در دقيقه رو ميگن مريض نفس داره و هر نوع تنفس غير عادی رو ميذاريم به حساب اينکه تنفس نداره...مريض فورا اينتوبه شد جراحمون هم اومد و عکس چست گرفتن و سوند گذاشتن که گروس هماچوری داشت اما يه پسر ۶ ساله هم ترک موتور نشسته بود که روی يه تخت ديگه نشسته بود...هوشيار بود و حرف ميزد...مامورين ۱۱۰ ازش شرح حادثه رو هم پرسيدن...من که رفتم بالای سرش فشارش ۱۴۰ بود هوشيار بود و به سوال هام جواب ميداد فقط خيلی آژيته بود و مضطرب...گريه ميکرد بعد بلند ميشد مينشست اما کاملا هوشيار بود...يه لاين گرفتن و داشت سرم ميگرفت...يعد يه مدت که اون یکی مريض اوضاعش بهتر شد من اومدم سراغ اونيکی...ديدم هر چی میپرسم درست جواب نميده...خواب آلود شده بود...جراحمون گفت حالش چطوره گفتم بيشتر انگار ترسيده...گفت ولی خانوم دکتر يادت باشه نگی مريض هيچيش نيست بهر حال سرش ضربه خورده حواست بهش باشه...گفتم باشه و به همراهاش گفتم تختش رو بکشن سمتی که اکسيژن هست...همين که تخت رو آوردن يه دفعه مريض تشنج کرد...ديازپام ۱۰ ميليگرم گرفت و آروم شد ...کلی خون بالا آورد و ديگه هوشياريش به حال اول بر نگشت...يه مدت همينطور خوابيده بود و فقط اکسيژن ميگرفت...جراحمون ميگفت توی فاز پست ايکتاله و ديازپام هم گرفته...هر از گاهی خون بالا ميورد من بشدت نگران آسپیراسيون بودم به جراحمون گفتم اين مريض اينتوبيشن ميخواد گفت چرا ؟گفتم چون ترشحاتش زياده گفت دليل نميشه خانوم دکتر...يه مدت گذشت و همچنان ترشحات مريض رو ساکشن ميکردن اما اون هر از گاهی فايتی ميکرد و خون بالا ميورد...بالاخره متخصص بيهوشی اومد به اورژانس سر بزنه...جراحمون بهش گفت اين مريض که اينتوبيشن نميخواد نه؟ گفت چرا ميخواد...گفت آخه ترشحات خالی که دليل اينتوبيشن نميشه و دکتر گفت اتفاقا يکی از انديکاسيون هاش همينه...مريض اينتوبه شد و هر از گاهی ديازپام برای فايت کردن هاش بهش ميدادن...برای هر دو فنی تويين گذاشتم سايمتيدين و پذيرش گرفتم از شهر مجاور که برن...

داشت کار های اعزام انجام میشد که يه دفعه يه مرد ۴۰ و خورده ای ساله اومد توی اورژانس...مث مرغ سر کنده ازين طرف به اون طرف ميرفت...اول رفت بالای سر پسر ۱۶ ساله يه ذره گريه کرد و بعد بالای سر مرد ۳۰ ساله و اينبار صدای هق هقش همه اورژانس رو پر کرد...گفتم اين کيه گفتن پدر اون پسر ۱۶ ساله و برادر اون مرد ۳۰ ساله...

جراحمون طبق معمول داشت حرص مريض رو ميخورد که چرا اينا اينجوری ميکنن با خودشون و سری به تاسف تکون ميداد...ناخود آگاه بهش گفتم دکتر واقعا اگه اين دونفر کلاه ايمنی سرشون بود الان اينجا نبودن...جراحمون متفکرانه نگاهی به متخصص بيهوشيمون انداخت و بعد هر دوشون انگار به کشف بزرگی نائل اومدن گفتن راس ميگی ها خانوم دکتر...گفتم اما چه فايده...

جراحمون وقتی ميرفت گفت خانوم دکتر چه خبرته اين دفعه انقدر بد کشيک شدی ..نبينم ديگه اينجوری باشه ها...اينجوری آبمون تو يه جوب نميره:) لبخندی زدم و گفتم دکتر بخدا خودم هم شاکيم ازين وضع...

ظهر که رفتم پانسیون با خودم فکر ميکردم چرا اين هفته تموم نميشه ...

/ 7 نظر / 51 بازدید
ليلا

وقتی پستهات رو خوندم ناخود آگاه اشک توی چشمهام جمع شد نمی دونی دلم چقدر هوای بيمارستانهامون رو کرده٬ خدا ما رو دوباره به شغلم.ن برگر دونه

هانيبال

سلام ارشد بهداشت حرفه ای می خوانم و قبلاْ هم ايمنی نمی دانی چقدر حرص می خورم وقتی می بينم بچه های اين سرزمين به دليل رعايت نکردن چند قانون ساده ايمنی،‌جان یا سلامتشان را از دست می دهند دعا کن که امثال ما در کارمان موفق باشیم تا امثال شما روز به روز بی مشتری تر شوید

نگارنده

كامنتم كو؟! گفته بودم: واااااي وقتي داشتم پست قبل رو مي خوندم فكر مي كردم اون دختر بچه بهترين كيس بوده! عجباااا! خسته نباشي گل گلي خيلي مراقب خودت باش زووووود برگرد

ويروس

مقصود دل عاشق شيدا همه او دان // مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان *** بينايي هر ديده ي بينا همه او بين // زيبايي هر چهره ي زيبا همه او دان *** ياري ده محنت زده مشناس جز او كس // در ديده ي هر دلشده پيدا همه او دان *** هر چيز كه داني جز از او، دان كه همه اوست // يا هيچ مدان در دو جهان، يا همه او دان *** بر لاله و گلزار و گلت گر نظر افتد // گلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان *** وز هيچ چپ و راست بيني و پس و پيش // پيش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان *** وز آرزويي هست به جز دوست ترا هيچ // بايست، عراقي و تمنا همه او دان == عراقي همداني

Hamed

سورنا

ايشالله همينطور ميشه ليلا جان به به هانيبال جان چه حسن تصادفی:) پس بايد به تو شکايت ببرم:( بيشتر از دعا لازمه هانيبال جان يه کار کارستان ميخواد... ممنون نگارنده جونم آره ميبينی:) بازم خدا رو شکر که بچه برگشت... دندان پزشک عزيز ديجيتالم کجا بوده :)))))))))) ممنون حامد