وجدان معذب!

يه خواب عجيب ديدم...البته خواب های ۸ صب به اونور که مخصوص فارغ التحصيلان بی کاره معمولا بيش از حد سوررئال از آب در مياد...شايد اگه بونوئل بود از روش يه سگ اندلسی ديگه درست ميکرد:))فقط چون يکم صحنه های دلخراش داره که اگه طاقتشو دارين بخونينش:)

با ۵-۶ نفر از دوستای دوره دبيرستانم که الان همگی دکتر شدن به اضافه  آبجی خانوم! و خواهريکی از بچه ها رفته بوديم اکیپی طرح توی يکی از روستاهای هرمزگانْ! اونجا ظاهرا هر روز زلزله ميومد! ازون زلزله هايی که همه چيز رو ويران ميکرد...من هم توی اون روستا بودم ...هم بودم هم نبودم...بهر حال از قضايا اطلاع داشتم...توی راه يه دفعه اتوبوسی که داشتيم باهاش ميرفتيم و من هم توش بودم و نبودم منفجر شد...يحتمل که من توش نبودم چون رفتم جلو و ديدم دوستای نازنينم همه غرق خون شدن...يادمه که پريدم و علايم حياتی گرفتم اما هيچکدوم نبض نداشتن...بعديهو  يکی از دوستام بهم زنگ زد...اون هم جز همون کسايی بود که توی تصادف بود و دور از جونش نبض نداشت!...زنگ زد و گفت اينجا همش زلزله مياد همه شيشه ها شکسته , سقف ريخته  , ميشه تو بيای جای من تا من برم تهران...پرسيدم چرا...گفت آخه ميترسم زير آوار بمونم...و جالبه که اين منطق خيلی بنظر من قوی اومد و به سرعت خودم رو رسوندم به اون ده...ديدم يه اتاق کوچولو اونجاست که همه دوستای من جميعا پزشک اونجان! و از طرفی اون اتاق پر از بچه های مهدکودکی و دبستانی بود شايد چهل يا پنجاه تا بچه...تا من رسيدم ديدم دوستام دارن يکی يکی از اون مرکز جيم ميشن...به تنها مربی اونجا کلک ميزدن دنبال بچه ها از در ميرفتن بيرون و بعد جيم ميشدن...يه وقت دوروبرم رو نگاه کردم و ديدم فقط من و يه مربی مهدکودک اونجا مونديم و يه عالمه بچه کوچولو دور و برمونه...جالبه که خبری از مريض  نبود...تا چند ساعت ديگه قرار بود دوباره زلزله بياد...همون موقع مامور بيمه اومد!!! پرسيد پزشکای اين مرکز کجان ؟ و مربی مهدکودک تازه فهميد که همه رفتن...من پيش خودم گفتم خوب اينجا مريض که نيست پس من اينجا چی کار ميکنم؟ منم برم ديگه...همون موقع يه دختر کوچولو اومد طرفم و پريد بغلم...بهم چسبيده بود و مدام ميگفت خاله منو بغل کن خاله...يهو ياد آبجی خانوم افتادم که معمولا توی خواب هام يه دختر بچه کوچولوه که من دارم از معرکه نجاتش ميدم و ديدم که اونم همراه بقيه جيم زده...انگار اين دختر کوچولو جای آبجی خانوم اومده بود...به هرحال من با يه بچه توی بغلم تصميم گرفتم ازونجا فرار کنم که يه دفعه با خودم گفتم تو هم مث همون پليس جوون فيلم crash ای...همش حرف ميزنی...پای عمل که برسه از معرکه در ميری...بعد با خودم گفتم راستی من مگه سوگند نخوردم ؟من مسووليت دارم نميتونم همينجوری برم...همينجوری داشتم با خودم کلنجار ميرفتم که بالاخره گفتم بيخيال ميرم... اومدم از در برم بيرون که بابام اومد تو...خسته بود...گفت تا حالا اتاق عمل بودم...گفتم اينجا قراره زلزله بياد...بی خيال گفت بهر حال ما اومديم توی اين شهر که مريض ببينيم ديگه , نميتونيم بذاريم و بريم!...بازمن موندم و وجدان معذب که خدا رو صد هزار مرتبه شکر مامان جانم رسيد و منو بيدار کرد...پاشو ديگه لنگ ظهره!:)))

فکر کنم اين از اثرات ديدن بيست و يک گرم در برنامه سينما ماورا هم بودا...منظورم اون صحنه تصادف خوابمه...دوباره و با دقت بيست و يک گرم رو ديدم اما باز هم بنظرم خيلی خيلی فيلم معمولی ای بود...بامزه است که سليقه فيلمی من و بابام هيچ ربطی به هم نداره...بابام رسما فيلمايی رو که من ميشينم و با علاقه نگاه ميکنم ميگه اينا که تو ميبينی فيلم نيستن ژستای روشنفکرين! فيلم بايد آدم رو سرگرم کنه...منم فيلمايی که اون با علاقه ميشينه و نگاه ميکنه بی رودرواسی ميگم فيلم بدرد بخوری نيستن...با اين حال بابا جان من هر وقت ميخواد فيلم ببينه منو صدا ميکنه که بشينم پهلوش و تعصب خاصی هم در اين مورد داره:))شايد معدود فيلمهايی که هر دو با هم ميشينيم و ميبينيم و غرق لذت ميشيم يکی کارتون سيندرلا باشه با دوبله محشر فارسيش و يکی ديگه بانوی زيبای من اونم با دوبله محشر علی کسمايی...

نمیدونم الان کجايی...کاش يه خبر از خودت ميدادی...ميدونم که همه چيز خوب پيش ميره من زيادی نگرانتم...

/ 8 نظر / 15 بازدید
کوروش

پيشنهاد ميشه رده سنی فيلمهای شبانه ايی که ميبينی به رده سنی الف تا حداکثر جيم تغيير داده بشه (؛

کوروش

ولی از شوخی بگذريم استرس نداشته باشه (: همه دوستان و همکلاسيها که رفتن طرح و سربازی سالم و زنده برگشتن و با هر کدومشون بشينی يه دنيا خاطره دارند از اون دوران ! موفق باشی (:

امير

اتفاقا من فکر ميکنم خواب بسيار مهمی بوده است و اصلا ربطی به عوامل خارج از ضمير ناخودآگاه شما ( مثل غذا و فيلم و ...) نداشته است

دلم می خواهد چيزی بنويسم اما جه کنم که سواد نوشتن ندارم آنگونه که تو خواهان خواندنش هستی بنويسم . دلم می خواها حرفی بزنم اما چه کنم که زبان دل تو را نمی دانم وبلاگ جالبی داري

دختر پارسی

سلام سورنا جون وای چه خوابی .سریال خاک سرخ رو به یادم آورد یه جورایی! خوش باشيد

رضا

نشد ديگه اومدی و نسازی ها!!!‌۲۱ گرم از شاهکارهای سينمای معاصره خدايش. البته قطعا نه نسخه پخش شده اش از سيمای ايران! من نميدونم چه جوری ميشينی فيلمهای ضرب و جرح شده رو تماشا ميکنی!‌ ولی نااميد شدم کلی از سليقه ات!:)))

ارسلان(ارسلان و خاطراتش)

سلام دوست عزيز . اول از همه تبريک ميگم که بلاخره پايان نامه به سرانجام رسيد . دوم اين خواب شما من رو به ياد سريال خاک سرخ انداخت . به هر حال موفق باشيد و سربلند . به من هم سر بزنی خوشحال ميشم .