دکتر غرغرو...:)

ميخوام کمی تا قسمتی غر(؟) بزنم...کارهای پايان نامه ام تموم شد و حالا من بی کار شدم...اما يه رخوت بيحس کننده ای همه وجودم رو گرفته...انگار دنيا تموم شده...نميدونم عادت ندارم من همه عمرم در حال دويدن بودم...برای رسيدن به يه جايی به يه کاری...الان هم چون جايی برای طرح پيدا نکردم اعصابم خورده...پيدا نکردم که هنوز سراغش هم نرفتم...يه ذره پرس و جو کردم اما نه درست و حسابی...با هر کدوم از دوستام حرف ميزنم ميگن بدترين دوره زندگيشون بوده اين دوره بلاتکليفی برای پيدا کردن جا...از طرفی نمیدونم اما احساس ميکنم ذهنم خالی خاليه...از اصطلاحات پزشکی و هر جور اپروچ و درمان...نزديک سه ماهه که نه درسی خوندم نه مورنينگی رفتم نه راندی بوده...خيلی بده که آدم احساس بی مصرفی بکنه...

وقتی بيکاری فکر هم زياد ميکنی...و فکر کردن برای من بيشتر معنی بازخواست خودم رو داره...همه کارها, رفتارها و همه چيز رو  از اون ته ته ذهنم ميکشم بيرون و دوباره از اول توی اون موقعيت مثلا ۶ سال پيش قرار ميگيرم و...خيلی خنده داره:) بيکاری بد درديه:)

خوبی اين بيکاری تنها خوبی اش که به لطف يکی از دوستان فراهم شده , فيلم ديدنه...اين فيلم ديدن عجيب منو سر حال مياره...غرق لذتم ميکنه...و کتاب خوندن...که البته خيلی در سطح بدوی انجامش ميدم...چون نويسنده هايی که ميشناسم خيلی کمن...و خودم هم رسما چيزی از کتاب سرم نميشه...اما باز هم ارضا کننده است...چقدر خوبه که فيلم اين خلسه ذهنی رو برای من ايجاد ميکنه...

تازگيها که نه خيلی وقته به اين نتيجه رسيدم که بهتره همه اون حسهايی که توی وجودم هست رو بزبون بيارم...هنوزم کم کاری ميکنم اما خيلی اوضاع بهتره...الان که فکرش رو ميکنم ميبينم من از ازل هم آدم رکی بودم...رک و کمی تا قسمتی مضحک:)) ...ياد ميمنت افتاده بودم و اون دعوای کذايی سر هيچ و پوچ توی بازی بسکتبال دوم دبيرستان...من عصبانی به اون که خيلی بد توپ ميگرفت در واقع موقع دريبل زدن همچين ميزد تو سر توپ که توپ شيش متر ميرفت آسمون گفتم چرا انقدر وحشی بازی در مياري؟ و اون بهش بر خورد...حق هم داشت ولی من منظوری نداشتم من خيلی ميمنت رو دوست داشتم و خودش هم ميدونست...ازون روز ديگه با من حرف نزد لام تا کام...تا يادم نيست کی که بالاخره من بهم برخورد از خودم انتظار بيشتری داشتم ...تصميم گرفتم که به اين بازی احمقانه خاتمه بدم يه نامه بالا بلند براش نوشتم که يادمه خيلی لحنش طلب کارانه هم بود و توش کلی نوشته بودم که من چقدر دارم از خودم مايه ميذارم که اين نامه رو مينويسم:)) ولی در هر حال عذر خواهی کرده بودم و کمی تا قسمتی التماس...نامه رو دادم دستش و اون فروتنانه دوباره با من دوست شد...ميمنت نميدونم الان کجايی دختر... اما هر جا هستی شاد باشی دختر نازنين...

يادت افتاده بودم...هيچ وقت بهت گفتم که چقدر شبيه منی؟ ...حالا بهت ميگم خيلی شبيه منی...اما بيشتر شبيه منِ چند سال پيش...ياد اون حرفت افتادم که گفتی با خودت شرط بسته بودی هر جور شده حرف دلت رو بزنی:)) نه گذاشتی نه برداشتی رفتی جلو و به بنده خدا گفتی :آقای فلانی من خيلی از شما خوشم مياد و اونم بعد از تشکر فراوان نه تنها بخشش رو عوض کرد که بيمارستانشم عوض کرد:))))

خيلی وقته ديگه به بيرحمی دخترانه ام عادت کردم...به نه گفتن و ديدن شکسته شدن غرور يه آدم...و بعد باز عذاب وجدان و خود خوری...يه وقتا ميگم اين پروسه قراره تا کی ادامه پيدا کنه...

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيمان

سلام. هستيم همين دور و بر. تو هم ناپدا شدی! اتفاقا کم کار نيستم اين چند وقته. به همين خاطر هم وقت نمی کنم به وبلاگ برسم. از تو چه خبر؟ همه چی روبه راهه؟

سورنا

سلام ليلا جونم به قول مکس اللاهييييييی اللاهيييييييی خوشحالم که به جاهای خوب خوبش رسيدم مرسی عزيزم میدونم که زود زود این دوره هم تموم میشه ارسلان جان آی گفتی آی گفتی شقايق جون اتفاقا تو فکرش هستم که راه بيوفتم تو خيابون و بگم پايان نامه تایپ پرينتتتتتتتتتتتتتت خريداريم:))))) بدون نام عزيز آی گفتی آی گفتی بهتره به جملت فلوها رزيدنت ها انترن ها فارغ التحصیلان طرح رفته و نرفته و جميع انسان های ذکور نازنين رو هم اضافه کنی

پيام

سلام.ممنونم دوست قديمی از لطفتونرک و مضحک اينقدر از خودتون تعريف نکنيناميدوارم بتونينن جايی که دوست دارين طرح برين

مجيد

خواهش مي كنم خانم دكتر كاش از دستم بيشتر برمي اومد ولي اگه امري بود در خدمتم اولين آپ وبلاگ 100 درد 2 http://saddard2.persianblog.ir

دختر ارديبهشتی

سورنا جونم....اينا همش از عوارض پره طرحه!!! خودش خوب می شه.منم اینجوری شده بودم.. هيچم فکرشو نکن که جا پيدا نکردم و اينا... به موقعش می ری عجله هم نيست...خاطرتم خيلی بامزه بود خاطرات قهر و اشتيای مدرسه هميشه بامزن

رويا

وقتی نه ميشنوی جی ؟ بازم عذاب وجد ان ميگيری.که جرا رفتی جلو؟ آحه من ميميرم و زنده ميشم

سورنا

پيام عزيز ممنون:) ايشالله که تو هم موفق باشی:) مجيد عزيز ممنون از اين همه لطف و محبتت:) مبارک باشه:) دختر ارديبهشتی عزيزم خودم ميدونم:* راس ميگی خودش خوب ميشه:)) رويای عزيز نه عذاب وجدان چرا:) به نظرم کسی که همه احساسش رو ميتونه به زبون بياره آدم قابل احتراميه و بیان احساسات خيلی خيلی حس خوبی به آدم ميده نتيجه اش نميگم مهم نيست ولی باعث عذاب وجدان نميشه قطعا:)

شقايق

منيدونم که نه زياد نشنيدی که اينو ميگی من شنيدم و گمانم بهتر بود سکوت اختيار می کردم

سورنا

شقايق عزيز اگه کسی برات مهم باشه پس ديگه نه شنيدن اونقدری نبايد چيز مهيبی باشه ميدونی منظورم چيه اگه يه آدم انقدر برات عزيز باشه بايد بهش بگی احساست رو حالا يا اونم همين احساس رو داره يا نداره در هر دو حالت گفتنش خيلی بهتر از نگفتنشه...