غرغرنامه

 ايها الناس من دارم کم کمک ميرم شهرمون و توی شهرمون اين چند روزه همش زلزله اومده17.gif من داره کم کم ترس برم ميداره...اين پديده طبيعی محترم چرا دست از سر ما بر نميداره15.gif 

همچنان ايها الناس آهای خلايق هر کس ميخواد پزشک خانواده بشه توی استان همدان يه جای ۱۹ ماهه با يه همخونه ايه نازنين فوری منو در جريان بذاره05.gif

من بايد يه فکر درست و حسابی به حال خودم بکنم...يه گروه يه دسته رسته رده چميدونم يه جرگه زير شاخه شاخه تنه جديد ميخوام وارد شم از يه سری آدمی که عليقه ها و سليقه هام رو باهاشون تقسيم کنم...دلم بشدت يه سری آدم اينجوری ميخواد...حالا از کجا بايد پيداشون کنم الله اعلم...فرمود آنک يافت می نشود و ازين حرفا...

من احساس ميکنم در واقع احساس گناه ميکنم که از کل شاهنامه يه داستان نبرد رستم و سهراب رو توی کتاب های درسی خوندم يه گذر سياوش از آتش و بيژن و منيژه رو هم در عهد جوانی نشستم خوندم...بشدت دلم ميخواد بشينم شاهنامه بخونم...حالا يکی نيست بگه بيخيال...ممالک غربی يه آن شرلی رو همچين جهانی ميکنن که جزيره پرنس ادوارد تبديل بشه به قطب جهانگردی و آن شرلی با اون موهای قرمزش از رستم و اسفنديار ما جهانی تر باشه...واقعا به اين چيزا که فکر ميکنم بيشتر وبيشتر اعصابم خورد ميشه...آره ميدونم دوره ايه...مياد و ميره و باز دوباره همه چيز مث اولش ميشه...عين سيندرلا...باز همه اين گزافه گويی ها فراموش ميشه...تورو خدا بحث انرژی هسته ای رو اين وسط پيش نکشيد...ميفرمايد که از ماست که بر ماست...

الان که فکرش رو ميکنم ميبينم چقدر توی دوران نوجوانی اکتيو تر از حالا بودم الان يه کوه کارهای نکرده ريختم دور و برم و هر روز مث پتک اونا رو ميکوبم توی سر خودم و هی به خودم بد وبيراه ميگم...نميدونم شايد هم خل شده م ولی کتاب های قفسه کتابم رو که نگاه میکنم حالم بد ميشه...شايد بهتر باشه تا يه مدت يه پارچه ای چيزی بکشم روش:))...يه استرس عجيب غريب دارم برای انجام کار های نکرده...هيچ مسابقه ای هم در ميون نيستا نميدونم من چرا اينجوری شدم02.gif بحث سر همون timing management هميشگيه...برنامه ريزی برای زندگيت...يه وقتا اين هيجان برنامه ريزی انقدر شديد ميشه که آدم از استرس نميتونه برنامه بريزه...فکر ميکنم به زندگی ملت اونور آب که چقدر از زندگی و لحظاتشون بيشتر از ماها استفاده ميکنن و چقدر برای لحظه لحظه شون برنامه دارن...نه اينجوری نميشه بايد يه فکر اساسی بکنم...

بعد تحرير: اه اه واه واه چقدر غر زدم خدا بدور...

/ 36 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام وبلاگ زيبايی دارين خوشحال ميشم به وبلاگ من هم سر بزنين موفق باشين بای

امير ارسلان

سلام دکتر عزيز به يه بازی دعوتتون کردم خوشحال ميشم به وبلاگم سری بزنيد و البته دعوتم رو قبول کنيد

پورمهر

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی دارین ... خوشحال میشیم به ما هم سری بزنید شما هم، هم اکنون به ما بپیوندید … با لینک به ما، از ما حمایت کنید

مجيد

منظورت از هرکس جنس مذکر که نيست ؟

lady bird

سلام.نمیخوای آپ کنی؟راستی این آدرس وبلاگ جدیدمه که فقط توش داستانهامو مینویسم..خوشحال میشم نظرتو در مورد اولین داستانم بدونم.

دريا

شورشو درآوردی ديگه معلومه کجايی؟نميگی دلم شور ميزنه؟

حميد

سلام خسته نباشی مطالب وبلاگت واقعا جالب مطالب خوبی هم داری يه سری هم به سايت من بزن خوشحال ميشم www.barobax.org از عکسهای سايت من هم می تونی استفاده کنی

جوراب پاره و انگشت آزاد