مشکل فلسفی!

ساعت حدودای يک و نيم بعد ازظهر بود که پرستار گوشی تلفن رو داد دستم...سلام من از درمانگاه ...زنگ ميزنم...يه مريض ضربه مغزی داريم که براش پذيرش گرفتيم از بيمارستان...فقط ميخواستم ببينم اگه مشکلی پيش اومد ميشه بياد سر راه بيمارستان شما تا استيبل بشه؟ گفتم آخه مريض ضربه مغزی رو ما چه کاری از دستمون بر مياد خانوم دکتر براش انجام بديم...خيلی خونريزی داره من اينتوبه اش کرده ام ولی دهنش پر از خونه...باشه اگه مريض ارست کرد بفرستيد بياد وگرنه بيخود مياد اينجا وقتش تلف ميشه...تشکر کرد و خداحافظ...بعد از مديريت پرستاری زنگ زدن که يه مريض داره از همون جا مياد با متخصص بيهوشی و جراحی هم هماهنگ شده...

شيفت معمولا ۲ بعد از ظهر عوض ميشه ولی من و دوست گ و گ هر وقت دوست داشته باشيم شیفت رو عوض ميکنيم که معمولا هم بنده اين وسط شيفت ها رو جابجا ميکنم چون دير ميام و دير هم بايد برم:)) فقط خدا خدا ميکردم اين مريض ترومايی وقتی برسه که دوست گ و گ هنوز نيومده شيفتو تحويل بگيره ...

ساعت حدود ۲ و پنج دقيقه بود که مريض رو آوردن...يه آقای ۳۵ ساله که ماشينش از پل افتاده بود پايين...کمک بهياری که مريض رو آورده بود ميگفت از يک ساعت پيش ارست کرده! و ماساژش داديم و آدرنالين و اتروپين زديم...يک ساعت ديگه يعنی مريض عملا مرده...اما وقتی گذاشتنش روی تخت احيا ديدم بدنش گرمه...نبض نداشت و نفس هم...فوری شروع کرديم به ماساژ دادن...متخصص جراحی هم فوری اومد...لوله توی معده بود ظاهرا...جراح ما آدم خوبيه فقط توی شرايط اورژانسی يه ذره هيجان زده ميشه:)...کمک بهياری که مريض رو آورده بود آدم جا افتاده ای بود...قبلا هم چند بار مريض برامون آورده بود...جراحمون تا چشمش بهش افتاد گفت اين لوله رو چرا گذاشتن توی معده...گفت مريض وضعيتش خوب نبوده و دکترمون گذاشته که جراح نازنين قرمز شد و شروع کرد به داد و بيداد که شما بايد بلد باشين اينتوبه کنين اين چه وضعيه مريض رو آوردين...من همينجوری که داشتم ماساژ ميدادم به قيافه اون مرد ۳۵ ساله نگاه ميکردم که هر دو چشمش racon eye  شده بود و روی پيشونيش يه زخم عميق بود که تا استخونش معلوم بود...همينطور هم از پشت سر داشت خونريزی ميکرد...پرستار ها دهنش رو ساکشن میکردن...توی اين هيرو وير کمک بهيار بينوا داشت توضيح ميداد و عذر خواهی ميکرد که من بخدا اينتوبيشن بلد نيستم و جراحمون هم بيشتر و بيشتر دعواش ميکرد...متخصص بيهوشی مون اومد و جراحمون يه لحظه از بالا سر مريض رفت کنار...من فوری رومو کردم به اون آقای کمک بهيار جا افتاده که شرمنده سرش رو انداخته بود پايين و گفتم خودتون رو ناراحت نکنين اين مريض در هر حالت poor prognosis هستش...شما زحمت خودتون رو کشيدين تمام راه مريض رو احيا کردين...کارتون خيلی هم خوب بوده...خسته نباشيد...بينوا تشکر سفت و سختی از من کرد و بعد به زور من رو فرستاد پايين و شروع کرد به ماساژ دادن...متخصص بيهوشيمون مريض رو دوباره اينتوبه کرد...و خودش شروع کرد به ماساژ دادن...خيلی خوب ماساژ ميده...انقدر خوب که من دوست دارم فقط بايستم و نگاه کنم که چطور بدون اينکه خودش رو خسته کنه خوب و موثر ماساژ ميده...يه مدت طولانی ماساز داد و عرق از سر و روش سرازير شد و منی که عضلات دست و بازوهام گرفته بود جام رو با دکتر عوض کردم...اين وسط يه بار قلبش برگشت...فوری دوپامين کشيدن اما باز رفت...پرستار های اونروز همه دختر های کوچولوی ریزه ميزه بودن و سوپروايزرمون هم از اونا بدتر...يه فلفل نبين چه ريزه درست و حسابی...ديدم ظاهرا اون وسط من از همه رشيد ترم...خودم تنهايی ماساز رو ادامه دادم...متخصص هامون هر دو بعد يه مدت رفتن...من موندم و اون آقای کمک بهيار و دو سه تا پرستار ريزه ميزه...پرسيدم از کی احيا رو شروع کرديم...ساعت اتاق سی پی آر خواب رفته بود...گفتن يه بيست و پنج دقيقه ای شده...گفتم پس تا ۳۵ دقيقه ادامه ميديم...سه ويال بی کربنات و همينطور آدرنالين و ماساژ ...ماساژ ها تقسيم شده بود بين من و اون کمک بهيار بينوا که خودش هم يه مدت طولانی توی آمبولانس يه نفری مريض احيا کرده بود...دوست گ و گ بالاخره رسيد اونم يه سری ماساژ داد  و بالاخره با حساب خودمون ۳۵ دقيقه تموم شد...و احيا رو متوقف کرديم...وقتی اومدم بيرون ديدم ساعت اورژانس ۳ و ۱۵ دقيقه رو نشون ميده...باورم نميشد ما يک ساعت و ده دقيقه مريض رو احيا کرده بوديم و فکر ميکرديم ۳۵ دقيقه گذشته...ديگه دستام باز و بسته نميشد..همه عضلاتم خشک شده بود...به خودم ميگفتم دختر اگه يه ذره ورزش کنی هم بهتر ماساژ ميدی هم اينطور عضلاتت به پرش و جهش نميوفته...

دو سه روز بعد صب توی اورژانس بودم که يکی از ماماهای نازنين که با ما زندگی ميکنه با يه آقايی اومد توی اورژانس...احساس کردم بايد همون دکتر عمومی باشه که باهاش کار ميکنه...اون آقا اومد و شروع کرد بی مقدمه در مورد مريض های اورزانس صحبت کردن و از همون زبون من در آوردی نصف انگليسی نصف لاتين نصف فارسی مختص پزشکان فهميدم که بايد پزشک باشه ...بعد يه ذره حرف زدن گفت من يه کاری با شما داشتم...جل الخالق...منم نگفتم شما اصلا خودتون رو معرفی نکردين...گفتم بفرماييد و رفتيم توی مطب..اينجوری شروع کرد که خانوم دکتر من يه مشکل فلسفی پيدا کردم...يعنی من که نه يکی از دوستام که پزشک هم نيست ولی آدم روشنيه و گه گاه با هم  بحث های فلسفی ميکنيم! مشکل پيدا کرده...تو دلم ريز خنديدم و با لبخند گفتم مشکل فلسفی؟...خوب من چه کمکی ميتونم بهتون بکنم...گفت قضيه اينه که ظاهرا شما چند روز پيش يه مريض ترومايی داشتين که اونجوری که اين دوستمون ميگفت dead on arrival بوده...توضيح داد که اون دوستشون اگه اشتباه نکنم با آمبولانس با اون مريض اومده بوده...ميگفت من خيلی تعجب کردم مريضی که تقريبا مرده حساب ميشه اين خانوم دکتر با جديت يک ساعت احياش کرد و من دلم ميخواست بدونم چرا اين  کار رو کرد...يعنی واقعا فکر ميکرد بعد از اين مدت اون بر ميگرده زنده ميشه...بعد بدون اينکه مهلت صحبت کردن به من بده ادامه داد که...من بهش گفتم که خب بچه های تهران احتمالا به اندازه ما مريض نميبينن...آخه اينجا توی دانشگاه شيراز خيلی از ما بيگاری ميکشن...من يه بار student  بودم در واقع تازه student شده بودم که يه مريضی ارست کرد جلوم و خيلی تلاش کردم برش گردونم ولی اينترنی که بالا سرم بود تا مريض رو ديد رفت نشست death sheet  اش رو بنويسه و با اطمينان گفت اين مريض بر نميگرده...ولی من هی ادامه دادم...آدرنالين زدم ماساژ دادم و آخر سر بعد از اينکه کلی خسته شده بودم به حرف اينترنمون رسيدم..به اون دوستم گفتم شايد خانوم دکتر هم مث اونموقع من بوده که فکر ميکرده مريض بر ميگرده ...بالاخره ما توی شيراز خيلی بيشتر مريض لت و پار ميبينيم تا شما...و ديگه اينکه کلا سخته آدم بخواد ختم احيا رو اعلام کنه...يه جور احساس بديه...انگار ميخواد حکم مرگ يکی رو صادر کنه...همينطور که داشت توضيح ميداد دو تا فرشته هايی که يکيشون سمت راست و اونيکی سمت چپ شونه ام نشسته بودن و داشتن با دهن باز گوش ميکردن صداشون در اومد.. دعواشون شده بود...تند و تند حرف ميزدن...سمت چپيه ميگفت عجب بچه پرروييه... من که داره بهم برميخوره رسما داره ميگه شما تاره کارين کار بلد نيستين...بچه پررو...و راستيه ميگفت نه خير  ...نازی...آخی ...ميخواد تجربياتش رو با ما در میون بذاره...اصلا منظور بدی نداره...صادقانه داره حرفشو ميزنه...تو به همه بدبينی...صداشون بالا گرفته بود که من بهشون ياد آوری کردم که نيازی به راهنمايی شون ندارم...اين آقای دکتر يه همکاره  که يه مشکل فلسفی براش پيش اومده همين:) ...نتيجه همه اين بحث و جدل های ذهنی يه لبخند شد که روی صورتم نشست...

گفتم بعله شما کاملا درست ميفرمايين:) بچه های دانشگاه شيراز خيلی سواد و تجربه عملی خوبی دارن ...و همونطوری که گفتين توی دانشگاه های تهران بخاطر سيستم رزيدنتی ای که هست براحتی کار دست اينترن نميدن... اما اين مشکل فلسفی شما به اين مسائل خيلی مربوط نميشه بلکه يه دليل خيلی ساده داره...اول اينکه هر مريضی که مياد اينجا ولو dead on arrival باشه - اينجا رو با بدجنسی اداشو در آوردم قبول دارم- من ۳۰ دقيقه احياش ميکنم...چون اگه دور از جون برادر خودم هم باشه هيچ وقت دلم راضی نميشه در جا بگم اين ديگه بر نميگرده ...اين مريض هم قرار بود ۳۵ دقيقه احيا بشه که متاسفانه ساعت اتاق احيا خراب بود و ۳۵ دقيقه تبديل شد به يکساعت و ده دقيقه...به همين سادگی:) ...دکتر که فکر کنم جواب سوال فلسفی اش رو گرفته بود لبخندی زد تشکری کرد و با خوشحالی اورژانس رو ترک کرد ...اما وقتی رفت اينبار من دچار يه مشکل فلسفی شدم... من کماکان در عجبم از خلقت موجودات دو پای مذکر و اعتماد بنفسی که خداوند بهشون اعطا کرده:))))))

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
SA2N.com

با سلام. √ گالري عکس + موسيقي + جاوا اسکريپت + فلش + فونت + نرم افزار و ... ( هرچي مي خواي بيـا و ببـر ) www.SA2N.com آقا بدو تا سهميه بندي نشده ...

پيام

سلام.احيا خيلی سخته و درد آور.اون موقع ها که انترن بودم نمی فهميدم ولی الان هر احيا يی که ميرم خودم همه روز احساس خستگی می کنم.خسته نباشين .اين فرشته هاتون هم يکم بدجنسن

نگارنده

wow چرا اينطوري بود اين آقا دكتره!!

Hamed

من کماکان در عجبم از خلقت موجودات دو پای مذکر و اعتماد بنفسی که خداوند بهشون اعطا کرده chesh dar moghabel chesh...etemade be nafs dar moghabel ghoror

جوراب پاره و انگشت ازاد

جل الخالق! ما به اين می گيم : « سودو اعتماد به نفس! »

رضا

سورنا جان اين ۳۰ دقيقه و ۳۵ دقيقه و اينا بيشتر قرارداده. يعنی اينکه مثلا ميگن ۴۵ دقيقه بايد سی پی آر بشه وحی منزل نيست. اصولا بسته به کيس فرق ميکنه . ممکنه يه نفر رو ۳ ساعت سی پی آر کنی که من کردم. ممکنه يکی رو ۵ دقيقه هم سی پی آر نکنی. که باز من نکردم. ميدونی چی می خوام بگم. بيشتر از اوني که برگشتن قلب مهم بايد باشه تو سی پی آر داشتن يه عقل نسبتا سالم بعدش و کيفيت زندگيه که بايد مهم باشه :)

سورنا

ممنون ساناز عزيزپيام جان يکيشون بدجنسه بالاخره همه آدمها يه فرشته خوب دارن يه فرشته بد مگه نه تازه بد هم نه شيطون حامد جان ياد غرور و تعصب افتادم:)) منظورت از غرور چی بود دکتر رضا دقيقا همينطوره که ميگی...اين مريض ما هم مغزی براش نمونده بود ولی من نميتونم يه آدم ۳۵ ساله ضربه مغزی جی سی اس سه رو سی پی آر نکنم...۳۰ دقيقه و ۳۵ دقيقه هم درست ميگی قرار داده ولی من برای همه مريض ها بکارش ميبرم ...

ليلا

در عجبم از خلقت موجودات دو پای مذکر و اعتماد بنفسی که خداوند بهشون اعطا کرده:)))))) اينو خوب اومدی خوبببببببببببببببببببببببببب

يه racon eye پا چشش درست ميکردين تا ديگه از اين حرفا نزنه!!