Maria

طرفای عصر بود...داشتم با يه خانوم مسن کلنجار ميرفتم که چند ساعتی توی اورژانس بستريش کنم...سيگاری بود حسابی و نفسش بالا نميومد از طرفی اصرار داشت که چيزيش نيست...پسرش هم که همراهش اومده بود با لحن آمرانه ای بهم گفت يه دگزا بنويس خوب ميشه هميشه يه دگزا ميزنه حالش جا مياد...داشتم بی توجه ريه هاش رو گوش ميکردم و علايم حياتيش رو چک ميکردم...مرد جوون که بيطاقت شده بود دلخور گفت هيچ وقت مياريمش اورژانس انقدر معاينه اش نميکنن...با تحکم گفتم همينه ديگه همیشه با يه دگزا سر و ته قضيه رو هم ميارين که الان وضع ريه اش اينه...بايد بستری بشه آقا... اين خانوم نميتونه درست نفس بکشه...صدام رو بردم بالاتر طوری که اون خانوم هم بشنوه و شمرده گفتم :بايد بستری بشی مادر جون وضع ريه ات خرابه همش دو سه ساعت...بدون اينکه منتظر جواب بشم مشغول نوشتن داروها شدم که بی مقدمه از در اومد تو...يه زن حدودا ۳۰ ساله با چشمای تنگ و قيافه افغانی...يه بچه شيرخوار توی بغلش بود...بدون نوبت اومد تو...خيس عرق بود... پرسيدم چی شده خانوم...با صدايی که به زحمت شنيده ميشد گفت منو زنبوووو...يه دفعه احساس کردم الانه که نقش بر زمين بشه ...پريدم بچه رو از دستش گرفتم و دادم بغل مرد جوونی که همراه اون خانوم مسن بود و خودم زير بغلش رو گرفتم و بردمش توی اورژانس روی تخت اول...داد زدم اپی نفرين يکی اپی نفرين بکشه...سه دوز اپی نفرين گرفت تا يه ذره نفسش سر جاش اومد...مدام بهش سر ميزدم و میپرسيدم نفست بهتره  و ميرفتم مريض سر پايی ميديدم...يه دفعه ياد اون بچه شير خوار افتادم...بدو رفتم سراغ همراه اون خانوم که بالاخره با سلام و صلوات روی يکی از تخت ها خوابيده بود ...گفتم بچه کجاست؟ اشاره کرد به پسر ۱۴-۱۵ ساله ای که همراه اون خانوم جوون اومده بود...بچه بغلش بود گفت سه تا بچه ديگه هم توی ماشينن اگه ميشه زود مرخصش کنين بريم...دوباره رفتم سراغ مريض های سرپايی ...و بعد مدتی دوباره برگشتم ببينم حال اين خانوم افغانی زنبور گزيده چطوره...پرده رو که کنار زدم ديدم  در همون حالی که خوابيده بچه شيرخوره رو گرفته توی بغلش و داره شيرش ميده...لبخند اومد توی صورتم ...خواستم بگم تو کلی دارو گرفتی نبايد الان بچه رو شير بدی اما با خودم فکر کردم بيخيال هر چی ممنوعيت دارويی زمان شيردهيه... چی ميتونه الان برای اون بچه گوارا تر از شيری باشه که داره در آرامش توی بغل مادرش ميخوره...مادری که با اون حالش بچه اش رو تنگ توی بغلش گرفته بود و با خودش آورده بود...لبخندی زدم و پرده رو کشيدم تا اون دو تا فرشته با هم تنها باشن...

/ 22 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضاالف

تا به حال فکرکرديداين خاطراتتون رو کتاب کنيد ؟ قلم روانی داريد

هستی

ای آقا...خدا به داد بچه برسه و قتی دکتر زيادی مهربون باشه!

سورنا

مرسی مهشاد جون که انقدر انرژی مثبت ميدی به من نگارنده جونم تو هم که هميشه به من لطف داشتی و داری اره هانيه ميبينی؟ من هر وقت توی بيمارستان مادر ها رو با بچه هاشون ديدم و اون چشمای خيس از اشکشون رو موقع رگ گرفتن اون تر و خشک کردن هارو تنم مور مور شده...انگار هيچ وقت قرار نيست عادت کنم به اين ابراز عشق نميدونم چه صفتی رو براش بکار ببرم مادرانه شايد بهترينش باشه...رضا جان شما لطف داريد اما در حد چاپ کردن نيست اين نوشته ها

سورنا

آره هستی جان مگه خدا بداد بچه برسه:))))) اما جدا درسته که آنتی هيستامين و کورتون ممنوعيت داره در دوره شيردهی ولی با يه دوز هيچ اتفاق عجيب غريبی نميوفته

نورا

چقدر سمت شما،امار زنبور گزيدگی زياده؟ اونجا خيلی پرورش زنبوری دارن؟

سورنا

آره نورا جان يه وقتا ميشه توی يه شيفت ۶ ساعته ۷-۸ تا ميان که يکی دو تا شون نزديکه برن توی شوک...نميدونم پرورش زنبور دارن يا نه ولی ميدونم زنبور های غول آسا اونجا زياده...

سامان

سلام سسلام سسسلام سسسسلام سسسسسلامخوبی

خسته نباشی

احمد

صد افرينت، اشکاما در آوردی! شاد و موفق باشی

درنا

"لحظه اي ياد خداوند را رها نكنيد، به جلال و بزرگيش قسم لحظه اي رهايتان نمي كند. اين قول خداوند پاك و راستگوست."(ايليا ميم رام الله- جريان هدايت الهي)