نداره دِندِه؟:))

داشتم فکر ميکردم به دنيای مجازی که همه ما عضوش هستيم و توش نفس ميکشيم...توی اين نزديک چهار سالی که من وبلاگ مينويسم خيلی چيزها از اين جامعه کوچیک ياد گرفتم ...جامعه ای که مينياتوری از جامعه بزرگيه که توش زندگی ميکنيم...دنيايی که توش هيچ کس ابزاری برای ابراز وجود جز نوشتن نداره...و شاید چند صورتک برای ابراز احساسات نهايتش...نه از body language خبری هست نه از سر و ظاهر نه از برق نگاه و اون به اصطلاح first impression...نه سن و سال مطرحه نه شغل و موقعيت اجتماعی..آدمها مجبورن که خودشون باشن...خود واقعی شون...نه اون چيزی که هميشه توی روابط اجتماعی , سر کار , توی کوچه و خيابون هستن , بلکه اون چيزی که زير صورتک های مختلف پنهانش ميکنن...توی اين جامعه مجازی همه چيز روه...همه اون چيزی رو که دارن رو ميکنن...شايد چون اونها هم هيچ ظاهری رو از ديگران نميبينن...يه سری نوشته مياد جلوی چشمشون يه سری حرف و همه اينها ميشه يه شخصيت مجازی که توی ذهنشون نقش ميبنده...نيازی نميبينن برای اين شخصيت های مجازی هزينه ای صرف کنن وقتی بذارن...شايد درست بر عکس کاری که توی دنيای واقعی ميکنن...هزينه کردن وقت گذاشتن برای ديده شدن برای خوب ديده شدن...جالبه شخصيت آدمها رو خوب ميشه حتی توی اين پيغام های وبلاگی فهميد...اونی که وقتی براش پيغام ميذاری جوابتو نميده...اونی که وقتی پيغام ميذاری با روی خوش جواب ميده... اونی که وقتی ميخواد نظرش رو بگه اول يه ذره اين حروف بی احساس رو توی ذهنش پس و پيش ميکنه بعد مينويسه... با اون آدمی که يه دفعه جوش مياره و هر چه ميخواهد دل تنگش ميگه...اونی که با اسم مستعار بدون عنوان مياد و متلک ميندازه تيکه ميندازه فحش مينويسه بد وبيراه ميگه افشاگری ميکنه...اينا همون آدم هان که هميشه از کنارمون رد ميشن و متوجه حضورشون نميشيم...به قول فروغ کسانی که در آن حال که تو را ميبوسند در ذهن خويش طناب دار تو را ميبافند...اما اينجا ديگه ازون  لبخندهای ساختگی و فريبنده خبری نيست اينجا آخر آخر درون آدمهاست...خود واقعيشون...

من اون اوايل يادش بخير يه موقع بود که بال بال ميزدم يکی گذارش به اين وبلاگ بيوفته و يه پيغام بذاره کلی هم وبلاگم فرهنگی بود و فقط متون فرهنگی ادبی سينمايی نگارش ميکردم:) اون وقتا يه وبلاگی بود که نويسنده اش بعد ها فهميدم تقريبا هم سن خودمه , در مورد بازار کتاب مينوشت و کتاب هايی که خونده...منم که هميشه دلم به قولی برای کتاب و فرهنگ و ادب غنج (؟) ميرفت ,هميشه ميخوندم وبلاگش رو ازون وبلاگ های معروف بود که همه لينکهاش آدم های معروف تر از خودش بودن...يه بار يه متنی گذاشته بود در باره ويکتور خارا...اون متن رو بعد ها توی جلد يکی از نوار های ويکتور خارا خوندم...خيلی متن تاثير گذاری بود در باره مرگ ويکتور خارا جلوی چشم هواداران آلنده...در ورزشگاه سانتياگو اگه اشتباه نکنم...اون موقع که وادارش کردن گيتار بزنه و بخونه و دستهاش رو جلوی چشم همه اون جمعيت از بدنش جدا کردن  و اون بازهم با اون پيکر نيمه جان خوند و مردم همه باهاش هم صدا شدن...يادمه با خوندن اون مطلب مو به تنم راست شد - الانم همينطور!-دل رو زدم به دريا و براش پيغام گذاشتم نه ازون پيغام هايی که چه قشنگ مينويسی منم آپم يه پيغام اختصاصی که همه حس و حال من از خوندن اون نوشته ويکتور خارايی توش بود...يادمه جوابی بهش نداد و چند وقت بعد هم توی وبلاگش نوشت که نمیدونم چرا هر کی ازين جا رد ميشه پيغام ميذاره و توقع هم داره من جوابش رو بدم...يه چيزی توی همين مايه ها...يه مدت حالم گرفته شد ازين برخورد ...توقعش رو نداشتم...پيش خودم فکر ميکردم اگه اين آدم رو توی فلان نمايشگاه و جشن کتاب ديده بودم و همين حرف ها رو بهش ميزدم کلی هم تحويل ميگرفت...پس لحن نوشتنم رو عوض کردم...همه اون حال و هوای خودم رو توی نوشته هام ريختم تا بتونم با خود واقعی ام با آدمها ارتباط برقرار کنم...اما باز هم بارها و بارها اين قضيه تکرار شد... و باز هم خواهد شد...اما من يه چيزی رو خوب ياد گرفتم که مراقب برخورد های خودم باشم تا کسی فکر مشابهی در مورد خودم نکنه...کم کم هر چی بيشتر توی اين دنيای مجازی سيرو سلوک کردم به يقين رسيدم آدم ها هرچی متشخص تر باشن ودارای کمالات بيشتر سرشون پايين تره و فروتنی شون بيشتره...درست مث دنيای واقعی ... الان صادقانه بگم فکر ميکنم اينطور يه طرفه و از ديد بالا برخورد کردن با کسی که اومده و با اون نوشته ها ارتباط برقرار کرده نه صورتت رو ديده نه سر و وضعت رو , حتی اگه خوشتم نياد ازش , فقط و فقط نشانه عدم بلوغ اجتماعی و فکريه...يعنی همه اون کتاب ها و فيلمهايی که خوندی و ديدی کشکه چون قاعدتا بايد هر چی بيشتر ميخونی و ميبينی و خلاصه هر چی منور الفکرتر ميشی متعالی تر بشی نه مغرور تر و آدم گريزتر... من همه اينها رو از جامعه مجازی ياد گرفتم ...فکر ميکنم تجربه ناب و بينظيری بوده...هر طور که بهش نگاه کنيم, از دوستايی که پيدا کردم تا چيزهايی که در برخورد های اجتماعی ياد گرفتم...دوستايی که اول خود خودشون رو شناختم و بعد اسم و فاميل و قيافه شون رو...کجا ميتونستم اينهمه دوست همدل پيدا کنم انقدر دوست صميمی و بی ريا...انقدر نيمه گمشده...انقدر همکار و هم رشته...و در نهايت انقدر انسان نازنين:)

بعد تحرير: ياد نوشته پيمان درباره کپی رايت افتادم :)بايد اعتراف کنم که  اين نوشته از نوشته يه دوست جديد الهام گرفته شده...يعنی بعد از خوندن اون نوشته من اين مطلب رو نوشتم:)

بعد بعد تحرير:تو مگه مرگ نداره دِندِه ؟قبر نداره دِندِه؟:))))))))))))))))))))))

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چندگانه

دخترم من تو رو می شناسم. برو سراغ بنفشه بعد برو سراغ مريم بعد می رسی به ماندانا. من منم. خيليم خوشحالم که تو خوشت اومده از وبلاگ. چون من خيلی تعريفتو شنيدم از مريم. خوش باشی

کامبيز حسامی

سلام .... دوست عزیز وبلاگ جالبی داری امیدوارم که موفق و پیروز باشی

آذین

سلام سورنای عزیزم. فوق العاده است. تو از جمله کسایی هستی که اون احساسات ناب هیجان کودکی را در من زنده می کنن.هیجان دیدن آدمایی که ابایی ندارن از اینکه خودشون باشن،خودشون رو ابراز کنن و دیگران رو هم دعوت کنن که در برابر زیبایی،علم و انسانیت سر فرود بیارن.اینو باید به شقایق هم بگم! یه موقعی یه سوالی ازت داشتم،الان دیگه نپرسیده به جوابش مطمئنم! از خوندن وبلاگت واقعا خوشحالم.

کامبيز حسامی

سلام دوست عزیز ... وبلاگ جالبی داری امیدوارم موفق و پیروز باشی

سورنا

بدون نام عزيز من توی بلاگ رولينگ وبلاگم رو پينگ ميکنم به چندگانه: عزييييييييزم پس تو دوست مريمی چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم آذين عزيزم تو لطف داری به من سوالت چی بود حالاراستی ايميلت رو باز برام مينويسی؟ دختر ارديبهشتی

کوروش

امان از اين دنيای مجازی .... ولی جالب نوشتی (: خيلی موافقم (:

ارسلان(ارسلان و خاطراتش)

من هم با نوشته ات در مورد وبلاگ نويسان موافقم چون دليلی برای دروغ نوشتن نميبينم که بخوان دروغ بگن چون سودی براشون نداره اما در مورد چت کردن هم ياد اين بيت از حافظ می افتم : نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند / نه هر که آينه سازد سکندری داند - راستی دارم آرشيو وبلاگتون رو ميخونم خيلی جالبه از نکات خيلی جالبش تولد شما در خرداد ماه هست ٬ امشب هم يلداست ٬ اميدوارم دور هم خوش باشيد و فال حافظ هم که يادتون نميره

رضا

منم زياد معتقد نيستم که آدمها در وبلاگ خود خودشون هستن. ما معمولا گوشه ای از شخصيتمون رو تو وبلاگ به نمايش ميذاريم . يا به گوشه ای میپردازيم که بيشتر دوست داريم بهش شناخته بشيم يا اهداف متفاوت. مثلا ديد من تو وبلاگ نود درصد يه ديد انتقاديه درحاليکه در زندگی واقعی آدم بسيار منعطف تری هستم . خيلی ها هم برای کسب محبوبيت اون چه رو مينمايند که نيستن.به هرحال دنيای پيچيده ايه ولی خيلی دوست داشتنيه!:۹

مهشاد

een neveshtatoon vaghean ghashang bood . ye hese ajibi be adam mide o baes mishe ke fekr konim chera bazihamoon aslan khodemoon nistim ? ye chize kamelan motefavet