چه خَش بی

خيلی جالبه که طرح رفتن شده برام يه جايی برای گرفتن انرژی و پر شدن از همه حس های خوب زندگی در حاليکه توی مدتی که نيستم خيلی لحظه های سخت زياد بهم ميگذره يه وقتا انقدر مستاصل ميشم که دلم ميخواد بشينم و گريه کنم اما برايند همه اين نيروهای مثبت و منفی يه بردار بزرگ مثبته که وقتی بر ميگردم توی شهر درندشت و پر ترافيک و شلوغ خودم - گرچه الان ديگه صاحب دو تا شهر شدم و نميدونم کدومش ديگه شهر من حساب ميشه - تا چند روز منو سر زنده و سر پا نگه ميداره...

هميشه فکر ميکردم دوران خوش انترنی ديگه هيچ وقت تکرار نميشه...اون همه حس مثبتی که بين سلول های بدنم احساسشون ميکردم و توام بود با يه بی خيالی و بی مسووليتی فکر ميکردم اون بی مسووليتی يکی از بهترين دوران زندگيمه اما اشتباه ميکردم...الان که نگاه ميکنم ميبينم اون بار مسووليتی که فکر ميکردم رو همون موقع هم داشتم با خودم...همون موقعی که هنوز شماره نظام پزشکی نگرفته بودم...هنوز يه انترن بودم... بی مسووليت... همون موقع هم يه وقتا شب تا صب از استرس مريض خوابم نميبرد... پس اين مسووليته با هيچ سوگند نامه ای شروع نميشه و هيچ شماره نظام پزشکی و ترس از ديه ای ضامن بودنش نيست يه حس درونيه که فکر ميکنم هر کسی که گذارش به وادی پزشکی و پرستاری ميوفته ناخود آگاه درگيرش ميشه حتی اگه خودش هم ازش خبر نداشته باشه...

الانم رو خيلی بيشتر از دوره انترنی دوست دارم...اين بار مسووليت و اين اختياری که بهم ميده...همين که ديگه از کسی دستور نميگيرم و خودم مسووليت خيلی چيزها رو قبول ميکنم...سخته پر استرسه ولی اگه نتیجه اش مثبت باشه بازتاب انرژيش هزار برابر سابقه...شايد يکی از قشنگ ترين لحظه هايی که ميتونه برای يه آدمی که صب تا شب حرف زده نسخه نوشته مريض معاینه کرده و خسته و داغونه اين باشه که مريض توی صورتش لبخند بزنه و بگه اون دفعه که اومدم پيشت و فلان دارو رو بهم دادی خيلی زود خوب شدم...انگار دنيا رو بهت دادن...همچين انرژی توی وجودت فوران ميکنه که ميخوای پرواز کنی...

يه چيز خيلی جالبی فهميدم...شايد بهتره بگم ميدونستم ولی لمسش نکرده بودم و الان دارم مزمزه اش ميکنم و اون اينه که برای پزشک بودن به اون معنی ای که هميشه پس ذهن من بوده بجز سواد پزشکی بجز دانش پزشکی بايد خيلی چيز های ديگه هم بدونی...بايد کتاب زياد خونده باشی بايد سفر زياد رفته باشی بايد جامعه شناسيت خوب باشه بايد هنرمند باشی و خلاصه بايد آدم چند بعدی ای باشی...خيلی وقتا علت مشکل مريض با يه تغيير ساده توی عادت های زندگيش حل ميشه...يه بار از يه استادی شنيدم که ميگفت يه مريضی با درد مچ دست پيش هزار و يک دکتر رفته بود و هزار و يک آزمايش براش نوشته بودن و به نتيجه نرسيده بود...انواع و اقسام عکس برداری ها و همه چيز خوب بود...آخر اين استاد ما بهش گفته بود بشين رو زمين و بلند شو...نشسته بود و بلند شده بود و موقع بلند شدن دستش رو گرفته بود به زمين...ميگفت گفتم همه مشکلات مچ دستت بخاطر همينه...الان هم مريض های ما ۵۰ درصد مشکلات استخوانی و عضلانيشون به خاطر عادت های غلط زندگيشونه...با مسکن نوشتن با دارو درمانی يه روز دو روز ۱۰ روز خوبن اما دوباره پيشت بر ميگردن...خيلی وقتا هم ميبينی زمينه اين همه درد و ناراحتی يه ازدواج ناموفقه يه سقط جنين يه رابطه غلط و يه مشکل و ناراحتی عصبی زير همه اون مشکلات جسمی خوابيده...و برای رسيدن به اين علت های ساده و بی اهميت بايد وقت بذاری بايد با مريض حرف بزنی و بذاری باهات راحت باشه و حرف بزنه...

بعد چهار پنج ماه بودن توی شهر جديد ديگه کم کم مريض هام رو بخاطر ميارم...هم اسمشون رو هم قيافه شون و بيماری هاشون رو...و اين خيلی جالب و خوشاينده...انگار جز يه جامعه جديد شدم خيلی تجربه جالبيه...

توی يکی از کشيک هام دو تا نامه اومده بود از طرف ميراث فرهنگی شهرمون برای من و دوست گ و گ ام...که مراسمی در بزرگداشت زبان محلی شهرمون در تالار شهر بود...به اضافه يه نمايش به زبان محلی...انقدر شاد و خوشحال شدم که روی پاهام بند نبودم...آره من خوره جلسه های فرهنگی ام اما يه چيزی اين دفعه پشت همه اون بار فرهنگی چشمک ميزد که خيلی برام بديع و خوشايند بود اينکه به عنوان پزشک های اورژانس بيمارستان اون شهر دعوت شده بوديم...در واقع يه جور شخصيت حقوقی پيدا کرده بوديم و اين خيلی جديد بود...تازه فهميدم زبان و گويش اين منطقه يکی از قديمی ترين زبان های ايران باستانه...يه شاخه از فارسی دريه...ميخوام برم چند تا کتاب در باره زبان شهر جديدمون بخرم...

دقت ميکردم به جادوی چهار ديواری ای که اسمش رو گذاشته ن اتفاقات و يه اتاق کوچيک که اسمش مطب پزشک اورژانسه...وقتی وارد اون چهار ديواری ميشی ديگه يکی ديگه ميشی يکی که من بهش ميگم فرا بشر...يه آدمی که خيلی بی غرضه مهربانه و نگران تر از خود اون کسی که به عنوان مريض پاشون اونجا گذاشته...حتی مادر يا پدر هم بهش نميشه گفت...قيم هم نيست...يه چيزی فراتر از انسانه...معجزه اون چهار ديواری و اون لباس سفيد و اون گوشی شايد نباشه شايد اون چيزی که توش سحر و معجزه خوابيده  نفس طبابت کردنه...اون آدمی که در برخورد با مريض خدايی ميکنه ميبخشه نديد ميگيره  محرم راز ميشه و محبت ميکنه با اون آدمی که توی خيابون همون مريض رو ميبينه و رد ميشه خيلی فرق ميکنه...اين نقش طبيب بودن يه جور حس فرا بشری به آدم ميده...نه که دچار توهم شده باشم به چشم ديدم آدم ها رو وقتی اون لباس سفيد رو میپوشن چقدر با خود هميشگيشون متفاوت ميشن...چقدر صبور تر ميشن چقدر بزرگوار تر و چقدر فرا بشر...

بچه ها برام تولد گرفتن...باورم نميشد...برای من و يه خردادی ديگه توی پانسيونمون...به من گفتن برای اون ميخوان تولد بگيرن و به اون گفتن برای من!...در نتيجه هر دومون سورپريز شديم...و چقدر چسبيد...يکی از بهترين تولد های عمرم بود...روز ۹ خرداد ۸۶ رو و اون کيک تولدی که توی شيرينی پزی شهرمون بچه ها سفارش داده بودن و اون همه کادوی خوشگل و حرکات موزون و ديوانگی ها و کيک توی صورت هم ماليدن های ساعت يک صب رو تا آخر دنیا توی ذهنم نگه ميدارم...به دوست گ و گ ميگم هنوزم ميگی دلم برای اينجا تنگ نميشه...ميگه نميدونم فقط الان خوشحالم که دنبالت راه افتادم و اومدم اينجا...

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نورا

جدا خوش بهحالت که ميتونی هميشه اينقدر پر انرژی باشی

هستی

تولدتون مبارک (ظاهران پيشاپيش!) واسه همين چبزايی که گفتين من عاشق اين رشته ام هر چند چند سالی باهاشون فاصله دارم هنوز . وقتی به طرح رفتن و اينکه همیشه دلم ميخواسته برم يه جايی که بهم احتياج دارن فکر ميکنم احساس رضايت می کنم! ولی هميشه استرس دارم از اينکه اگه پزشک دانايی نباشم؟؟ اگه خيلی چيزا رو بلد نباشم؟؟ در مورد يک بعدی بودن هم من بد جوری بهش گرفتارم...زندگی همش شده درس و دانشگاه و بيمارستان

نگارنده

من روز تولدت رو يادم هست سورنا جونم

جوراب پاره و انگشت آزاد

نه خيرم هنوز تولد سورنا جون نرسيده تولدش ۲۳ ام هست

ساتيا

تفلدت مبارک!!! اينو يکبار ديگه روز تولدت بخون!

ladybird

سلام..اول تولدت مبارک..دوم چه عجب آپ کردی..سوم باز هم به این حس زیبای مسئولیت پذیریت احسنت میگم..عزیزم هر کس پا به این وادی میذاره اینطور نیست تو درک درستی از رشته ات داری و خواهی داشت و امیدوارم هیچ چیز تو رو از این حست جدا نکنه..نه مقام نه پول که طبیب واقعی کسی که براش بیمارش و سلامتیش مهم باشه نه چیز دیگه...پدرم همیشه میگه طبابت تجارت نیست طبابت عشق ورزیدن به کار و بیماره...و همینطور میگه که اصل طبابت علاوه بر سواد تجربه و ارتباط پیدا کردن با مریضه...بهت تبریک میگم مطمئنم به زودی موفقترین پزشک و حاذقترین در هم دوره های خودت میشی.

tazevared

سلام خیلی خوشحالم که روحیه خوبی دارید و دوران خوبی را سپری می کنید . برای یک دکتر خیلی خوب است . اینجور که در پیامها نوشته بودند گویا هنوز تولدتان نشده . خوشحالم که قبل از کذشتن آن می تونم بهتون تبریک بگم . امیدوارم ۱۰۰ ساله شوید و همیشه فردی مفید برای جامعه باشید . راستی سریال جواهری در قصر را می بینید و. قهرمانش می خواد دکتر بشه . احتمالا اون هم از خوب کردن مردم مثل شما لذت می بره . ساهای خوبی داشته باشید دوست و دکتر نادیده !!

ناتالی

نشانه ها حاکی از انست که تولدت هنوز از راه نرسیده پس پیشاپیش شادباش می‌گم تا سر وقتش هم بیام دوباره بگم!! این حس رضایتو که نسبت به کارت داری خیلی تحسین میکنم

ladybird

سلام..با یه بحث داغ پیرامون ازدواج موقت در وبلاگ نامه های دلتنگی منتظرتم..البته پیشاپیش از اینکه خوب ننوشتم و برای اینکه طولانیتر نشه بسیاری از چیزهای مفید رو کامل نکردم و یا ننوشتم پوزش میخوام..مختصر و تا حدی مفید نوشتم ..

پویان

خیلی خوبه که اینقدر خوشحال و پر انرژی هستی:)