سالهای دور از خانه: قسمت آخر

دفعه پيش که رفته بودم شهرمون يه پسر ۱۶ ساله رو با درد اپيگاستر آورده بودن ...درد همراه با استفراغ شديد...يادمه که بهش هر چی ميشد دادم و استفراغ و دردش کنترل نشد...سايمتیدين هيوسين متوکلوپراميد و کوکتل آلومينيوم ام جی و ليدو کايين رو هم بالا آورد...آخر سر بهش پرومتازين دادم تا يه ذره آروم شد...واقعا که اين پرومتازين بر هر درد بی درمان دواست...عکس سينه گرفتم هوای آزاد نداشت و يه مقدار که بهتر شد فرستادمش شهر مجاور تا جراحشون هم ببيندش...اون موقع جراح خودمون مرخصی بود...چند روز بعد دوباره اومده بود با درد که اين دفعه دردش خيلی کمتر بود...توی شهر مجاور حتی اکوکارديوگرافی هم شده بود از بس تابلوی بالينی ترسناکی داشت همچين زمين و زمان رو به هم ميريخت که فکر ميکردی دردش خيلی جدی تر از يه معده درد ساده باشه...خلاصه اون موقع که من نتيجه کار هايی که براش انجام شده بود رو ديدم به خانواده اش گفتم حتما حتما ببرينش شيراز و طبق سفارش همکار ناديده شيرازيم درمانگاه مطهری رو معرفی کردم گفتم حتما بايد اندوسکوپی بشه اينجا بيخود وقت تلف نکنيد ازين دکتر ببرين اون دکتر کسی نميتونه مشکلتونو حل کنه...بايد حتما جايی بره که متخصص و فوق تخصص داره...فکرنميکردم به حرف من گوش بدن اين دفعه که رفته بودم شهرمون باز ديدم اون پسر ۱۶ ساله که از دفعه پيش لاغر تر شده بود با درد اومده...جواب اندوسکوپی بيمارستان نمازی دستش بود...کلی ذوق کردم که ديدم بردنش شيراز...نوشته بود يک زخم ۲*۱ سانت در معده - يادم نمياد کدوم قسمتش بود و در D2 هم ۴ زخم...جواب پاتولوژی و سطح گاسترينش هنوز حاضر نبود...دلم ميخواد اين دفعه که ميرم بازم بياد و جواب پاتولوژی اش رو بياره...اميدوارم چيز مهمی نباشه...

عصر بود و حسابی اورژانس شلوغ شده بود...يه آقايی اومد که پدرم که سرطان داشته فوت شده...چند بار هم آورده بوديمش اينجا سرم تقويتی گرفته بود شما اگه ميشه هم شناساييش کنين هم مرگش رو اعلام کنید...تو دلم گفتم هر دم از اين باغ بری ميرسد...به حق کارهای نکرده...گفتم من نميتونم شناسايی شون کنم چون نميشناسمشون...من اينجا زياد مريض ميبينم و پزشک معتمدشون نبودم قطعا...بعد سوپر وايزر اومد که شما فقط مرگش رو اعلام کن...گفتم باشه پس من هيچ گواهی ای صادر نميکنم...گفت تو فقط بنويس که اين آقا فوت شده...مطب شلوغ بود گفتم يه ذره صبر کنيد دو تا مريض ببينم ميام...حالا همش با خودم فکر ميکردم که چه کار وحشتناکی قراره انجام بدم...تا حالا مرگ يه نفر رو تاييد نکرده بودم...توی همين هير و وير بود که همراه اون آقايی که فوت شده بود چند بار اومد که اگه ممکنه زودتر بياين...حالا دو تا مادر و بچه هم توی مطب بودن بچه ها هم که بايد سر تا پاشونو معاينه کنی بفهمی مشکل از کجاست بعد نوبت حساب کردن دارو ها بر حسب وزن بدنه و همه اينا تمرکز ميخواد و زمان ميبره...گفتم الان ميام...داشتم کار های اين دو تا مريض رو انجام ميدادم که همراه همون آقای فوت شده اومد دم در و با همراه يکی از مريض ها که پشت در ايستاده بود گلاويز شدن...ميگفت ما مرده توی ماشين داريم اونم ميگفت نوبت منه اگه من نرم تو مريض منم ميميره! و داد و بيداد دم مطب و من ه داشتم مريض معاينه ميکردم...و همه اين حرف و حديث ها جلوی چشم من داشت اتفاق ميوفتاد آخر سر هم به من ميگن بيا تو بگو کدوممون بايد کارمون انجام بشه...يه چيزايی خط قرمز منه و يکی از اونا حرمت شکنيه اونم توی مطب جايی که قاعدتا بايد محل آرامش باشه...از جام بلند شدم ميدونستم که لپام گل انداخته... از در مطب رفتم بيرون و بلند نگهبان اون شب رو صدا زدم...آقای فلانی...همچين که اومد و قيافه منو ديد فهميد که چه خبر شده...گفتم آقای فلانی ميشه بگين شما وظيفه تون اينجا چيه...ازون سوالای بی جواب بود و اونم اين رو فهميد و فقط گوش داد...هيچی نميگفت...من انقدر عصبانی بودم که منتظر جواب يا توضيح نموندم ... گفتم شما بايد همراه های مريض رو آروم کنيد اين وظيفه من نيست که هم مريض ببينم هم اورزانس رو خلوت کنم ...من چطور ميتونم وقتی دو نفر دارن عربده کشی ميکنن تمرکز کنم چطور ميتونم کارم رو انجام بدم...خوبه الان زنگ بزنم به رييس بيمارستان بگم تکليف منو با اين نگهبان ها معلوم کن....هنوز کلام منعقد نشده بود که ديدم بدون گفتگو دويد سمت در مطب و اونجا رو خلوت کرد...منم در ارامش نسبی ای که اتفاق افتاده بود رفتم سراغ مريضی که فوت شده بود...توی ماشين خوابونده بودنش...از شرح حالی که ميدادن يادم اومد کی بوده...اما باز هم اين تاييد مرگ کار وحشتناکی بود...يهو همه اون قسمت های غير پزشک وجودم بهم مسلط شدن...همه داستان هايی که از بچگی شنيده بودم در مورد آدمی که فکر کردن مرده و توی سردخونه بهوش اومده و انقدر تکون تکون خورده تا واقعا مرده...يه دفعه ديدم عرق سرد اومده روی پيشونيم...من بودم و يه آدمی که آروم خوابيده بود...به خودم مسلط شدم سعی کردم نبض هاش رو بگيرم چيزی حس نميشد...بعد به قفسه سينه اش دقت کردم بالا و پايين نميشد...مردمک هاش گشاد بود و قلبش رو گوش کردم و ريه هاش رو...هيچ اثری از زندگی نبود...يه دفعه دو دفعه و سه دفعه و ديگه برام مسجل شد که اثری از حيات نيست...قصه های کودکی رو از ذهنم بيرون کردم...از ماشين پياده شدم و خيلی آروم گفتم خدا رحمتشون کنه...وارد راهروی بيمارستان که شدم هنوز صورتم بر افروخته بود اين بار از تجربه جديدی که از سر گذرونده بودم اما نگهبانی که يه صندلی گذاشته بود و پشت در مطب نشسته بود و به نوبت مريض ها رو ميفرستاد تو اين صورت گلگون رو به حساب خودش گذاشت...خنديدم و گفتم حالا شد آقای فلانی...به پرستار ها گفتم يه نوار قلب از اون آقای فوت شده بگيرن...وقتی شيفت رو تحويل ميدادم ديدم نگهبان دم در اومده دور و برم اين پا اون پا ميکنه و آخر سر با شرمندگی ميگه: شما که به رييس بيمارستان نميگی نه...خنديدم و گفتم نه خيالت راحت باشه...تو دلم گفتم من تهديد زياد ميکنم ولی هيچ بخاری ازم بلند نميشه...

شيفت شيب رو تازه تحويل گرفته بودم که دو نفر رو آوردن...توی دعوا يکی اون یکی رو چاقو زده بود و اونی که چاقو خورده بود هم با چوب زده بود توی سر طرف مقابل...هر دو رو روی دو تا تخت کنار هم خوابوندن...همراه هاشون آروم بودن...شايد يه تفاوت بزرگی که تهران با شهر کوچيک من داره همين روحيه پرخاشگری مريض های تهرانيه...اینجا هر چقدر هم که اوضاع خراب باشه کسی ناسزا نميگه اونم از نوعی که توی کشيک های انترنی ميشنيدیم و از خجالت ميخواستی زمين دهن باز کنه و تورو  ببلعه...در هر حال چاقو خورده بود درست زير نیپل سمت چپ...معاينه اش کاهش صدا نداشت خودش هم ديسترس نداشت...جراحمون اومد ديد و زخم رو توشه کرد...کاشف به عمل اومد که با چاقوی ميوه خوری زده و زير پوست رو سوراخ کرده ...يه عکس سينه گرفتيم و مريض قرار شد تحت نظر باشه...مريض ديگه يه آقای مسنی بود که سرش در اثر ضربه شکافته بود...فشارش ۱۵ بود و تاکی کارد بود...حدود ۱۳۰ تا...به همراه هاش گفتم مريض ها تا ۱۲ شب بايد حداقل بمونن...

ساعت يازده بود حدودا که يه آقای ۶۵ ساله با سوزش سينه اومد...ديابتی بود و ميگفت اين درد رو از سه روز پيش داشته...استفراغ هم کرده بود سابقه ناراحتی معده هم ميداد...من گفتم يه نوار قلب بگيره و همزمان داروهای معده و MONA رو هم بهش دادم...يه مقدار سوزشش بهتر شد اما ميگفت دست راستم درد ميکنه وشونه ام...درد عضلانی نبود به نظرم chest pain بود بيشتر هر چند  نوار اولش چيزی نداشت...ساعت ۱۲ شد و همراه های اون دو تا مريض اومدن که مريض ما رو ترخيص کن...يکی از پرستارای مردمون هم خودش سر خود لاين هاشون رو دی سی کرده بود ...مريض اول که چاقو خورده بود خوب بود و مرخصش کردم اما اون آقای مسن هنوز تاکی کارد بود...گفتم بهتره همچنان بمونه حداقل تا يه ساعت ديگه...يه همراه داشت که قدش دو متری ميشد يه سيبيل استالينی کت و کلفتی هم داشت...توضيح دادم که بايد يه ساعت ديگه بمونه وضعيتش رو ببينم چه جوريه...شروع کرد به غرغر کردن که ما نميتونيم بايد بريم...ما که داريم ميريم...و اگه بريم مريض همراه نداره ...مثلا داشت تهديد ميکرد...خلاصه کلی گفت و گفت و گفت و وقتی حرفاش تموم شد من خونسرد گفتم خوب موردی نداره از نظر من مريضتون مرخص نيست اگه عجله دارين ميتونين رضايت شخصی بدين و ببرينش...اينو که گفتم گفت نه من معلومه که رضايت نميدم شما مرخصش کن...اگه ببريم بلايی سرش بياد چی...گفتم خوب منم برای همين ميگم بايد فعلا اينجا باشه...مريض های اينجوری اگه برن و يه چيزيشون بشه همون هايی هستن که شکايت هم ميکنن و ميگن ما نميفهميديم تو چرا مرخص کردی...گفتم از نظر من بايد بمونه و رفتم...شروع کرد به خط و نشون کشيدن برای پرستار که ما ميذاريم و ميريم و مريض ما که چيزش نيست ...جالب بود از يه طرف ميگفت چيزيش نيست و از طرفی رضايت هم نميداد ميگفت اگه چيزيش بشه چی...اين وسط مريض ديابتی دردش داشت تیپيک تر ميشد...توی نوارش هم ليد های تحتانيش ST depression پيدا کرده بود...فشارش ۱۴۰ روی ۹۰ بود و پالس ۹۰ تا داشت...براش سرم نيترو و مورفين شروع کردم...روی ۲۰ قطره...فکر ميکردم ۲۰ قطره يعنی ۱۰ مايکرو...به پرستار ها گفتم بذارین روی ۱۰ مایکرو و اونا میگفتن ما مایکرو بلد نیستیم قطره ای بگو...اما درد مريض بهتر نميشد...اين وسط همراه مريضی که دعوا کرده بود هر ۵ دقيقه ميومد و ميگفت مريض ما رو مرخص کن بريم...من چند دفعه توضيح دادم و آخر سر ديدم فايده نداره... ديگه هر وقت میومد  من انگار هيچی نميشنيدم سرم به کار های مريض ديابتی گرم بود و جوابش رو نميدادم...خنده دار اينه که تو ی اين مواقع پرسنل ميان وساطت...شايدم پرسنل ما اينجورين...نميدونم چی با خودشون فکر ميکنن اينکه من لذت ميبرم مريضی که همراه های شر داره رو تا صبح نگه دام که هی ميان ميگن مريض رو مرخص کن ديگه بخاطر ما!!!...گفتم از نظر من که بايد باشه شما اگه صلاح ميدونين خودتون مرخصش کنين! ديدم همراه مريض داره دادو بيداد میکنه که من به رييس بيمارستانتون شکايت ميکنم که مريض من رو مرخص نميکنين:)) اگه مريض من اينجا بميره کی جواب ميده:)) رسما داشت پرت و پلا ميگفت يکی نيست بگه پدر آمرزيده هر کس مشکل پيدا میکنه ميارنش بيمارستان اونوقت تو ميگي اگه اينجا موند و چيزيش شد کی جواب ميده...خلاصه ديدم اينجوری نميشه زنگ زدم نگهبانی گفتم يکی بياد همراه مريض رو بيرون کنه...حالا اين وسط يکی ديگه از طرفين دعوا هم اومده بيمارستان...يه خانوم جوونی که مچ پاش ورم کرده بود...مادر اين خانوم شروع کرد به همراه سيبيل استالينی بد و بيراه گفتن که  خدا ازت نگذره و غيره اونم با صدای بلند...حالا مريض ديابتی هم از درد به خودش میپيچه...رو کردم به مادرخانوم جوون گفتم خانوم اينجا بيمارستانه اگه ميخوای داد و بيداد کنی ميگم بندازنت بيرون از اورژانس...چقدر هم که حرف من اينجا برو داره اما اون باور کرد و در عين اينکه از حرف من جا خورده بود ساکت شد و ديگه جيک نزد...نگهبان هم اومد ..من رفتم توی پرونده مريض نوشتم بايد تا صب تحت نظر باشه...حالا همراه سبيل استالينی به نگهبان ميگه اين دکتره لج کرده مريض مارو مرخص نميکنه:))...واقعا که آدم خنده اش ميگيره...اونم انقدر چرب زبونی کرد تا از همراه هاش رضايت گرفت و مريضشون روبردن...ساعت حدودا ۱ بود که متخصص داخلی گل و بلبل اومد اورژانس...خودش اومده بود ببينه خبری هست يا نه که وضعيت مريض رو که ديد مجبور شد دو ساعتی بمونه...خيلی جالب بود که مريض ديابتی کاملا داشت دردش تیپيک ميشد...گفتم دکتر مريض بايد بره سی سی يو...گفت بمونه تا صب توی اورژانس گفتم تا صب نمیشه اينجا بمونه مريض احتياج به مراقبت داره و ما پرسنل نداريم توی اورژانس...بالاخره قبول کرد و اوردر سی سی یو رو نوشت...اما مريض هنوز درد داشت..دخترش بالای سرش آروم گريه ميکرد...هر بار که اون از درد به خودش میپيچيد عرق سرد ميکرد و استفراغ اون گريه میکرد ...بهش گفتم جلوی پدرت گريه نکن روحيه اش خراب ميشه و ديدم تا آخر کار ديگه توی روش گريه نميکنه...همينطور نيترو رو داشتم بالا ميبردم و فشارش همچنان ۱۴ بود...مريض مرتب مورفين و پتدين هم ميگرفت و هنوز درد داشت و استفراغ ميکرد و عرق سرد داشت...کم کم توی نوارش توی ليد های پره کورديالش ST elevation پيدا کرد...براش sk شروع کرديم...متخصص داخلی که ديد بعد از يه مدت sk  گرفتن مريض هنوز درد داره گفت اعزامش کن شيراز...گفتم دکتر شيراز همچين مريض هايی رو پذيرش نميده ميگه مريضی که درد داره بايد اول استيبل بشه و بعد سر پايی بياد...گفت پس بفرست شهر های مجاور ...گفتم باشه...اون رفت و من موندم و مريض...معلوم بود که نصفه شبی زنگ نميزدم شهر های مجاور...با خودم گفتم اول بايد فشارش رو بيارم پايين و ايندرال هم بهش ميدم اگه جواب نداد اونوقت زنگ ميزنم...دختر و دامادش محجوبانه اصرار ميکردن که مريض رو بفرستم شيراز...گفتم شيراز بره براش خطر داره تا شيراز ۵ ساعت راهه...توی آمبولانس هر بلايی سرش بياد کسی نيست به دادش برسه و مريض قلبی رو هم نبايد تکون داد...بعد انگار از چيزی اطمينان داشته باشم گفتم نگران نباشين من انقدر بهش دارو ميدم تا دردش ساکت بشه...اين وسط پرستار های اورژانس ميگفتن مريض اوردر سی سی يو داره چرا نميره سی سی يو...گفتم شرمنده  من ديگه اگه سرم هم بره تا وقتی مريض استيبل نشده از اورژانس تکونش نميدم...همينجا ميمونه تا دردش کنترل بشه...اما دردش کنترل نميشد...يه پرستار تر و فرزی سی سی يو داره که از اقبال خوب اونشب کشيک سی سی يو بود... اومده بود توی اورژانس تا مريض رو ببره...نيترو رو تا ۶۰ قطره برده بودم بالا و فکر ميکردم داره ۳۰ مايکرو ميگيره...اون که اومد گفت هر ۲۰ قطره يعنی ۵ مايکرو و اينجوری که حساب کردم ديدم من همش ۱۵ مايکرو دارم به مريض نيترو ميدم...گفتم ميخوام نيتروش رو بالاببرم تا ۱۲۰ قطره در دقيقه..گفت ميرم پرفيوژن پمپ رو از سی سی يو ميارم...ساعت حدود ۳ و نيم صب شده بود...مريض شايد ۲۰ ميليگرم موفين و ۱۰۰ ميليگرم پتدين گرفته بود...فشارش هنوز ۱۴ بود...با خودم گفتم اين مريض بايد دردش خوب بشه ...بايد...هنوز نصف SK مونده بود...يه ميليگرم ايندرال وریدي بهش دادم و نبض رسيد به ۷۰ تا...پمپ رو که آوردن و روی ۱۲۰ قطره گذاشتيم يه دفعه درد مريض آروم شد...باورم نمیشد...و فشارش افتاد روی ۹۵...قطره ها رو کم کرديم و وقتی مطمئن شدم که دردش ساکت شده گذاشتم روی ۱۵ قطره...مريضی که اينهمه درد کشيده بود آروم خوابش برد و خر و پفش بلند شد...ديگه از تعریق سرد و استفراغ هم خبری نبود...ساعت حدود ۴ و نيم شده بود...توی نوار های بعديش st elevation  اش کم شده بود...انقدر خوشحال بودم که نميفهميدم ساعت چنده...تا ۵ بالای سرش نشستم و وقتی مطمئن شدم که همه چيز روبه راهه سپردمش به پرستار تر و فرز سی سی يو و رفتم...گفت تا صب توی اورژانس ميشينه بالای سرش...واقعا پرستار های زبده وجودشون نعمتيه...رفتم بخوابم...دخترش اومد طرفم چشماش از خوشحالی برق ميزد لبخندی زد و گفت ممنون شما خيلی زحمت کشيدين...گفتم خواهش ميکنم کاری نکردم ...ميخواستم بهش بگم من فقط به قولی که به واليه داده بودم عمل کردم...

/ 43 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
s1001.com

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~§§§§§§§ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~§§

سورنا

رضا جان من راضی نيستم به خدا:))))))))) تشخيص زولينجر اليسونش بايد با بالابودن گاسترين تاييد بشه ولی احتمالا به همين فکر کرده بودن چون گذاشته بودنش روی امپرازول روزانه...ناسا جان شما ديگه چرا هيجان زده شدی:))))) شما که توی ناسا ازين بدترش رو ه ديدی:)))))) دکتر مقيمی عزيز عجب کيس جالبی داشتين:) وای اون خانوم صورتی خيلی جالب بود:))))))) ياد يه مريض ديگه افتادم يه شير خوار زير دو سال حدود يک سال و نيمه...يادممه استفراغ های مداوم داشت و ديگه هيچی...من براش سرم گذاشتم و صب که متخصص اطفالمون اومد و ديدش بردش بخش...نه اسهال داشت نه دل پيچه نه تب نه عفونت تنفسی هيچی...چند روز بعد خبر دار شدم که بچه بعد از دور روز شکمش تندرنس پيدا کرده و متخصص اطفالمون هم که دائم حواسش بهش بوده با تشخيص اپانديسيت رفته بود اطاق عمل...جل الخالق واقعا هم آپانديسيت بوده! هستيم و ميم و نورای عزيز ممنون:) ليلای عزيز من به همه اون اول ۵۰ ميليگرم اتنولول رو ميدم ولی بتا بلاکر وريدی رو تا حالا نميدادم ولی ظاهر خوب چيزيه آقا خووووووووب:)) ممنون امير خان عزيز

سورنا

البته يه چيزی هست پايه حقوق اروژانس از پزشک خانواده کمتره شايد اين ۳۰۰ تومن تفاوت بخاطر همين باشه:)) مسافر و يکروی عزيز ممنون فروغ عزيز واقعا ممنون آره بيشتر از اونی که فکرش رو بکنی دختر ارديبهشتی عزيزم وای قربونت برم دوست گ و گ عزيزم که اومدی اينجا سر زدی مرسی دختر ساروی عزيز

مجيد

راجع به پرومتازين حتما بخشنامه اش رو كه زير ۶ سال كنترانديكاسيون نسبي و زير ۲ سال كنترانديكاسيون مطلق داره ديدي ....... اگه نديدي خواستم بگم كار دست خودت و همه خوانندگان وبلاگ خوبت ندي

سورنا

مجيد عزيز نه نگران نباش:) اين که گفتم پرومتازين بر هر درد بی در مان دواست منظورم در مورد آدم های بزرگسال بود وگرنه در مورد بچه ها IV تراپی بر هر درد بی درمان دواست:))) ممنون از تذکرت

ریفلاکس

سلام.تحریر وقایعتون با این روش مثل یه Case Presentation شده.جالبه که این روش های درمانی شما و Caseهای اینجا بهتر از مطالب کتاب توی ذهنم موندگار شده!ضمنا باعث شدین کمتر از اورژانس داخلی که عنقریب به انتظار نشسته بترسم.

دکتر

با سلامی خیلی دوستانه .وبلاگم با یک نظر خواهی در اول تیر به روز شده است .مایه افتخار من خواهد بود که شمانیز به عنوان یکی از مهمانان افتخاری نظر خود را درج نمائید.در اهداف پیش رو موفق و پیوسته تندرست باشید .

سورنا

ريفلاکس عزيز خوشحالم ازين بابت:) يادم باشه وقتی خواستم هيات علمی بشم توی CV ام اين پيغام تورو هم وارد کنم:))

دوست گ و گ

عروسک خوشگلم من که از خوشحالی بال دراوردم

TRAVERTINE

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال