اتفاقات!

پنج شنبه ۲۶ بهمن ۸۵

یه چیزی خیلی بامزه است اینکه بین دانشگاه های علوم پزشکی ایران بیشتر از همه توی دانشگاه شیراز از اصطلاحات انگلیسی استفاده میکنن حتی نت پزشکا و شرح حال ها همه انگلیسیه اونوقت بین اینهمه لغت انگلیسی به اورژانس میگن بخش اتفاقات!

کم کم داریم به اوضاع جدید عادت میکنیم...پرستارامون پرستارای خوبین گرچه باز هم آقایون غرشون رو میزنن اما با یه لبخند قضیه حل میشه...دیشب اولین شبی بود که مریض سر پایی از سر و کولمون بالا نمیرفت...شب خوب و ‌آرومی بود...کل مریض هایی که بستری کردم سه تا بودن...یکی شون یه پسر ۲۴ ساله بود با تنگی نفس..همراهاش هم خیلی آژیته بودن...من یه نگاه سرسری بهش انداختم و پیش خودم گفتم کانورژنه...اما وقتی علایم حیاتیش رو چک کردم دیدم نه بینوا واقعا دیسترس تنفسی داره...میگفت از دیروز چند بار دکتر رفته و بهش انواع و اقسام داروها رو داده بودن...نگاه کردم دگزامتازون و غیره...خودش دایم میگفت گلوم درد میکنه...گلوش چیز خاصی نداشت اما وقتی ریه اش رو گوش کردم دیدم به به ویزینگ منتشر داره...همچین ذوق کردم ازین کشفی که کردم که نگو:) براش درمان حمله آسم گذاشتم به اضافه درمان پنومونی...میدونم که اینجا دارم یه جاهایی زیادی درمان میکنم اما فعلا جرات نمیکنم ریسک کنم...جالب بود با سالبوتامول و اتروونت و هیدروکورتیزون وریدی فورا دیسترسش بر طرف شد...ریه اش هم ویزینگش به قواعد محدود شده بود...کلی همراهاش تشکر کردن و هی پرسیدن کی دیگه شیفت اورژانسم:)) اونجا بود که کلی به بخش اورژانسمون درود فرستادم...نمیدونم چرا کسی به ذهنش نرسیده بود ریه این بینوا رو گوش کنه..من همیشه حتما ریه رو گوش میکنم معمولا چیزای جالبی توش پیدا میشه:)

یکی دیگه از مریضا یه خانوم باردار بود با استفراغ...هایپرامسیس گراویدوم...براش سرم گذاشتم و ویتامین ب ۶...اینم ازون کارهایی بود که هیچ وقت به عمرم نکرده بودم...اصولا چیزی که برام جالبه اینه که مبحث هایی که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردی توی طرح دقیقا همون مریضا میان و خرت رو میگیرن...اما مریض با این ویتامین ب ۶ باز شروع کرد به استفراع کردن ...یه پرستار ریزه میزه نازی هم داریم که از قضا معلوم شد دانشگاه خودمون درس خونده یعنی اون گفت قیافه من خیلی براش آشناست دیگه نگفتم این اشکال از قیافه منه که برای همه آشناست تو خودت رو ناراحت نکن:)) اما ظاهرا این دفعه واقعا آشنا در اومدیم خلاصه اومد و گفت مریض استفراغش کافی گرانده...رفتم چک کردم دیدم بعله...فوری متوکلوپرامید و یه ب ۶ دیگه عضلانی براش زدیم...انقدر این مامان بیست ساله ناز میکرد که نگو:) آخرش یکی از آمپولا رو خودم براش زدم به همون روش جادویی که توی بخش زنان برای مریض ها سولفات منیزیم میزدم و کلی قربونم میرفتن چون میگفتن اصلا درد نداشته ظاهرا روش مذکور روی این مامان کوچولو هم موثر بود چون اذعان کرد که دردی احساس نکرده :)) اما قسمت بدش NG گذاشتن بود...که آخرش هم انقدر مقاومت کرد که نشد که نشد...بعد هم رضایت شخصی داد و رفت...حالا نمیدونم باید NG میذاشتم یا نه...در هر حال اون موقع به نظرم باید میذاشتم...یه بدبختی که اینجا داریم اینه که انقدر سرمون شلوغه انقدر مریض سرپایی از سروکولمون بالا میرن که وقت نمیکنیم حتی کتاب نگاه کنیم...

مریض های سرپایی هم برای خودشون عالمی دارن...من این مراسم تکراری کسل کننده رو برای خودم مفرح کرده م چه جوری؟ خب معلومه با سر به سر گذاشتن مریض ها...که معمولا یا بچه ان یا خانوم و ‌آقای مسن...بچه های کوچولو با لپ های قلمبه و پیر مرد و پیرزن های پیر  نحیف به یه اندازه به نظر من نازن...البته بچه ها یه کوچولو بیشتر:)...

یه اصطلاح کشف کردم...اینجا مردم به چیزی که اذیتشون میکنه و خلاصه هر حس ناخوشایندی میگن فریاد کردن!...مثلا یه پسر جوون اومده بود و میگفت قلبم داره فریاد میکنه:)) من فکر کردم که از خودش این اصطلاح رو دروورده و حسابی اذیتش کردم که حالا چه فریادی قلبت میکنه و ازین حرفا اون بینوا هم همش خندید بعد که رفت مریض بعدی اومد تو که یه آقای خیلی جدی و سن بالا هم بود گفت این شونه ام داره فریاد میکنه:))

یه چیز بانمک دیگه اینکه یه دفعه یه آقای مسنی اومد تو و وقتی پرسیدم که مشکلش چیه گفت والا آقای دکتر اینجوری...من فکر کردم خوب حتما اشتباه لپی بوده بعد دیدم نه ظاهرا خیلی هم لپی نبوده چون چند نفر دیگه باز هم از همون آقایون مسن موقع حرف زدن گفتن آقای دکتر:)))

هنوز اینجا نتونستم به اینترنت وصل شم...کارت اینترنت از لار خریدم خود اینجل هم کارت داره ولی مشکل اینه که پانسون ما و اصولا بیمارستان ما خط آزاد یکی دو تا بیشتر نداره تازه سیم تلفن هم به کامپیوتر من نمیخوره:((

دوست گرمابه و گلستانم میگه تو خیلی با مریضا خوب حرف میزنی خیلی حوصله داری من همش از دستشون عصبانی میشم...میگم نمیدونم فکر میکنم اینجوری هم من راحت ترم هم مریض...یه وقتا خودم رو میزنم به بیخیالی...مثلا مریض اومده یه آقای جا افتاده و میگه مریضم لطفا سوزن برام بنویس...منم به جای اینکه بحث کنم میگم پنی سیلین منظورتونه میگه آره تا نزنم خوب نمیشم...میخندم و میگم باشه چند تا؟ یه جوری میگم که خودش هم خنده اش میگیره تو دلم میگم ماستی پنیری چیزی نمیخواین؟

من زیاد برای مریض ها توضیح میدم...اوصلا مدلم اینجوریه من همه رو میخوام شیر فهم کنم و برام جالبه مریض ها بر خلاف چیزی که فکر میکردم از این توضیح دادن ها خوششون میاد...خانوم موشه کجایی ببینی چه فرهنگ سازی ای دارم میکنم در مورد سرم شستشوی بینی:)) هر کس سرماخورده براش سرم شستشو مینویسم و بعد هم کاملا توضیح میدم که باید چطوری مصرفش کنه و اینکه چرا اینکار کار لازمیه و مریض ها هم خیلی با دقت گوش میکنن و گاهی دوباره میان روش استفاده اش رو میپرسن!اما داروخونه شاکی شده میگه دیگه سرم شستشو نداریم منم دیگه ازین به بعد میگم آب نمک درست کنید و توی بینی تون بکشین بالا...

دروغ بلد نیستم بگم... معمولا مریض ها دکتری رو دوست دارن که همه چیز رو بلد باشه اما من راحت بهشون میگم که نمیدونم یا شک دارم و باز هم جالبه که واکنش بدی نمیبینم...حداقل تو روم چیزی نمیگن...مثلا یه پسر جوون اومده بود سردرد داشت علایمش هم به سینوزیت میخورد هم میگرن...اتفاقا عکس سینوس هم گرفته بود...بهش گفتم عکست زیاد چیزی ازش معلوم نیست واقعا هم چیزی ازش سر در نمیوردم از بس توی این بیمارستان ها ما سی تی خوندیم خیر سرمون...گفتم درمان میگرن میکنیم اگه خوب شد که فبها المراد اگه نه سینوزیت رو درمان میکنیم...نمیدونم چقدر درست بود ولی حداقل صادقانه بود و اون هم که من باز با حرارت داشتم براش داروهای میگرنش رو توضیح میدادم کلی تشکر کرد و رفت...

بعضی از مریض ها هم یه جوری میخوان کلاه سر من بذارن فکر کردن:))...یه قبض میگیرن بعد مثلا شوهر خانومه هم میگه حالا فشار منم بگیر منم که میگیرم طبیعتا بعد میگه حالا سرگیجه هم دارم میشه یه چیزی بنویسی یا میاد میگه دو تا پنی سیلین هم برای خانومم بنویس و یه جوری هم میگن که انگار من همون بقال سر محلشونم..منم خوب یه جاهایی دیگه بهم بر میخوره اما باز خونسرد میگم اگه دارو میخواین باید معاینه کنم و باید قبض بگیرین اونوقت سرشون رو میندازن پایین و میرن...

یکی از تفریحات من اینجا معاینه نوزاد های تازه به دنیا اومده است که باید من معاینه شون کنم و توی پرونده شون بنویسم...اکثرا با مادربزرگاشون میان که کلی قربون نوه هاشون میرن...یه قنداق سفت و سختی هم بچه رو بستن که بیا و ببین...منم که حساس یه وقتا در حین معاینه ناخودآگاه میگم جان! عزیزم!:))))))) اونوقته که من بخند مادربزرگه بخند...

اینجا همه مریضی ها چیزهاییه که من بلد نیستم...عقرب گزیدگی...مار گزیدگی...گاز گرفتگی...سوختگی...نفت مایع سفید کننده خوردن...زنبور گزیدگی و...

یه وقتا که گیر میوفتم بین مریض های سرپایی و بستری و مریض هایی که در مانشون رو نمیدونم و مستاصل میشم یاد روزهای اول انترنی میوفتم و پیش خودم میگم دختر خودت اومدی اینجا نه؟ پس تحمل کن...

/ 8 نظر / 28 بازدید
ليلا

عشق تنها مرضی است که بيمار از آن لذت می برد.(افلاتون) با حضورت خوشحالم می کنی

آذین

پس بالاخره نوشتی! سورنا جونم از بس اومدم سر زدم و فقط فیلم چند روز بعد آخرین پستت بود دیگه دپرس شدم. دلم خلی واست تنگ شده بود. خوشحالم می بینم اوضاعت بد نیست . البته تو خوب خانوم دکتری هستی.خوووووووووب! برات آرزوی موفقیت می کنم و مطمئنم آرزوم برآورده می شه. خسته نباشی پزشک دهکده! راستی بالاخره به آرزوت رسیدی. زود به زود آپ کن خوب؟

tazevared

سلام چندتا از نوشته هاتون را خوندم و خیلی خوشم آمد . اولین بار است اینجا آمدم ولی جالب است برام چرا تاریخ نوشته هاتون بالا و پایین است . من مهندس هستم و تقریبا در خانواده دکتری نداریم جز یک زن دایی و برایم جالب است ماجراهای یک دکتر را بدانم. وقتی بعضی شبها به دلیلی اورژانس می رفتم و شلوغی آنجا را می دیدم خیلی دلم می خواست با دکترها یا حداقل پرستارها صحبت کنم از خاطراتشون ولی واضح است که نمی شد و اینجا این فرصت را به من می دهد به این هدفم برسم . متشکرم باز هم می آیم

فرزانه

واقعا تحسينت می کنم و اميدوارم که هميشه موفق باشی و روحيه تو حفظ کنی

ladybird

سورنا جون من دارم دیوونه میشم. فکر کن من هر روز اومدم به وبلاگت هم یر زدم اما برای من همش اونی آخری بود که در مورد نیکی کریمی بود...امروز هم اومدم دیدم آپ کردی خوشحال شدم اما شوک شدم دیدم تو این مدت هم آپ کرده بودی و من نداشتم....آخه چرا اینجوری بود؟ در هر صورت من نظرمو بعد از هوندن مامل نیام میگم...به روزم دوستم!

علیرضا

که اینطور ، شما هم وارد این اورژانس‌های شلوغ شدی ، روحیه خوبی داری ، بهت حسودیم می‌شه ، جدا.

فروغ

بازم من دکتر بازی کنم!!! برای کافی گراند حتما ان جی واشينگ لازمه...تا ببينيم خونريزی بند مياد يا نه...تازه اگه خون بمونه توی معده خودش حالت تهوع ميده...البته گمونم توی خانوم حامله که همش حالت تهوع دارن نياز به اندوسکوپی نباشه ديگه...

آذرخش

خوب ! سال جديد فرصت شد تمام و کمال نوشته هات رو بخونم ! کاملآ ميفهمم چی ميگی ! از اون مريضای سرپايی که بين مريضای اورژانس بايد ببينی و واقعآ فکر ميکنن صف نونواييه که بايد به نوبت رد بشن! و چند نکته ! ن جی لازم بود البته اگه بلایی که سر من و مریضم اومد نیاد! در مورد اون جوون من اگه بودم اول درمان سینوزیت میذاشتم ،که اگه خوب میشد مارک میگرن زده نمیشد!