Le Notti di Cabiria

شبهای کابیریا Nights of Cabiria  جز معدود فیلمهای سینمای ایتالیاست که دوستش داشتم...بجز پازولینی که به نظر من اساسا فیلمسازی ایتالیایی تلقی نمی شود چون فرهنگ و روح ایتالیایی در کارهایش دمیده نشده , کارهای دیگر فیلمسازان ایتالیایی بخاطر حضور همان فرهنگ آشنای ایتالیایی در کارهایشان , هیچ وقت برای من جذابیتی نداشته است...شاید این عدم تمایل به سینمای ایتالیا برای من  همان اندازه عجیب باشد که جذابیت سینمای دور از ذهن و نا آشنای ژاپن...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شبهای کابیریا داستان زندگی روسپی ساده دلی است که میان مشتری های رنگ و وارنگ خود دنبال عشق میگردد و با امید و خوش بینی بیش از اندازه ای دنیای زمخت و نامهربان اطرافش را قضاوت میکند...

صحنه ابتدایی فیلم لانگ شاتی است از زن و مردی که شاد و خوشحال به سمت رودخانه قدم میزنند...آنها زوجی خوشبخت بنظر میرسند...اما در صحنه بعدی مرد کیف دستی زن را میرباید و او را به رودخانه پرت میکند...زن توسط محلی ها نجات پیدا میکند و در کلوزآپی با او آشنا میشویم ...زنی نه چندان جوان با ابروهایی مشکی که در خط صاف قرار گرفته اند و ابروهای زنان سامورایی را به یاد می آورند و جثه ای کوچک...که هم معصوم است و هم کمی تا قسمتی خنده دار...این کابیریاست که تا آخر داستان پابه پای او جلو میرویم...زنی که در عین سادگی کودکانه اش غرور هم دارد...خانه ای در حومه شهر دارد و حساب بانکی که همه اینها به او جرات گشتن به دنبال زندگی ایده آل را میدهد...عشق حقیقی...

کابیریای ریز جثه با حرکاتی که هنگام راه رفتن به خود میدهد و با چتری که همیشه به دست دارد یاد آور ولگرد چاپلین است...او در صحنه های بعد شبی به طور اتفاقی همراه یکی از ستاره های معروف سینما میشود و درست موقعی که خوشبختی در کنار چنین آدم مهمی بودن را مزمزه میکند نامزد هنرپیشه معروف سر میرسد و کابیریا ناچار تا صبح در حمام مجلل خانه مرد سر میکند...در صحنه های بعدی کابیریا به همراه دوستانش واندا و دیگران به مراسم مذهبی میروند و از مریم مقدس طلب بخشایش و گشایش در زندگی شان را میکنند...کابیریا که بشدت تحت تاثیر قرار گرفته ملتمسانه از مریم مقدس میخواد که مسیر زندگی اش را تغییر دهد...

یکی از فصل های تکان دهنده فیلم وقتی رقم میخورد که کابیریا به تماشای نمایشی میرود و به اصرار showman نمایش به روی سن میرود و هیپنوتیزم میشود...او درون معصوم وکودکانه اش را در برابر تماشاچیانی که نمادی از بی رحمی جامعه ایست که در آن زندگی میکند به نمایش میگذارد و با اسکار , عاشقی خیالی ,صحبت میکند...نمایش تمام میشود و کابیریای شرمگین در میان استهزا و خنده تماشاچیان سالن را ترک میکند اما در پشت این صحنه تکان دهنده بارقه هایی از امید دیده میشود...گویی معجزه ای که او همیشه به دنبالش بوده به حقیقت پیوسته...اسکار مردی نجیب و مبادی آداب است که وقتی کابیریا درون پاک و معصومانه اش را به نمایش گذاشته دلباخته او شده است...او به کابیریا میگوید که اینها را باید نشانه ای از تقدیر خداوندی دانست زیرا اسم من هم از قضا اسکار است و من همیشه دنبال کسی چون شما میگشته ام که درونی به این پاکی داشته باشد...حرکات و سکنات اسکار همه و همه طوری است که فقط و فقط لایق یک جنتلمن است...ما هم همراه کابیریا باور میکنیم که در ناامیدی بسی امید است...درفصلهای انتهایی فیلم کابیریا را میبینیم که خانه اش را به خانواده ای پرجمعیت فروخته و همه اسباب و اثاثیه اش  و حساب بانکی را روی هم گذاشته تا همراه اسکار زندگی تازه ای را شروع کند ...او همراه همسر آینده اش که دیگر آن نجابت سابق در چهر اش هویدا نیست به جنگلی برای قدم زدن میروند و به پرتگاهی میرسند که به دریاچه ای ختم میشود...اسکار از کابیریا میپرسد که شنا کردن بلد است یا نه و کابیریا که تازه متوجه تفاوت نگاه ها و رفتار اسکار شده همه چیز را میفهمد...اسکار که خود در گردابی میان بدبختی و عذاب وجدان گرفتار شده در میان ناله و زاری های کابیریا بی آنکه او را به آب بیاندازد کیفش را با خود میبرد...گویی همه چیز برای کابیریا تمام شده...صحنه پایانی گروهی موسیقی را در جنگل مشغول نواختن نشان میدهد و کابیریا که از میان آنها میگذرد ...چندی نمیگذرد که لبخندی آشنا صورتش را پر میکند لبخندی که نشان از همان امیدواری و خوشبینی او دارد و ما انگار میدانیم که او باز هم  اسیر عشقهای دروغین خواهد شد...

Giulietta Masina که در ۳۷ سالگی نقش کابیریا را بازی میکند , همسر فلینی است...او بخاطر بازی تاثیر گذارش در  این فیلم جایزه کن سال ۱۹۵۷را از آن خود میکند...شبهای کابیریا جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی همان سال را میگیرد...نکته جالب اینجاست که در میان نویسندگان فیلم اسم پازولینی هم دیده میشود...

در میان شخصیت هایی که فلینی خلق کرده کابیریا تنها شخصیتی است که فلینی گفته هنوز هم نگران اوست.

در اسکار ۱۹۹۲ وقتی فلینی برای دریافت جایزه اسکار افتخاری به روی سن میرود رو به ماسینا که در صندلی های جلو نشسته میگوید که گریه نکند...دوربین روی صورت ماسینا زوم میکند و او لبخند میزند از همان لبخند های کابیریا...

شبهای کابیریا موضوعی سانتی مانتال دارد اما فیلم با هوشمندی فلینی و بازی بیاد ماندنی ماسینا به ابتذال کشیده نمیشود...دنیای کابیریا و امیدها و خوش بینی های او همه و همه تماشاگر را تکان میدهد....نمیتوان فیلم را تا به آخر دید و ساعت ها به کابیریا و دنیایش فکر نکرد... شبهای کابیریا به راستی همان فیلمی است که ميتوانست من را با سینمای ایتالیا آشتی دهد...

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
آرزو

درباره اش شنيده بودم،ولی دوست نداشتم اينجوری تموم شه! راستی،تو قبل از فارغ التحصيلی هم کلـــــــــــــــــی خوشگل بودی!

سامی

سلام.نميدونم شما چقدر به خودتون و خانوادتون اهميت ميديد. اگر ميخواهيد آگاهيتون افزايش پيدا کنه و از بعضی زوايای ديد افراد آشنا بشيد که چه جوری می تونن مردم رو بازيچه دست خودشون قرار بدن حتما مراجعه کنيد به اين آدرس تا بيشتر در جريان قرار بگيريد

امير

سلام من چه جوری ميتونم اين فيلم و تهيه کنم؟؟؟

امير

سلام... سورنا... ممنون از اينکه به حريم دلم سر زدی... در مورد پستم بايد بگم که آخریش آرزويی واسه خودم بود نه کس دیگه. چون هميشه به يکی يدونم فکرهای خوب می کردم. اما حالا.... ممنون بازم به من سر بزن...