خوره

اين چند روزه اعصابم ريخته بود بهم...خودم رو چشم کردم...توی کشيک آخرم يه اکسپايری داشتم...و خودم رو در اکسپاير شدنش بی تقصير نميدونستم...الان تنها چيزی که آرومم کرده همون تز هميشگيه که اشتباهاتم رو در بيارم بهشون واقف بشم و سعی کنم ديگه تکرارشون نکنم...ولو اين اشتباهات در هيچ دادگاهی اشتباه تلقی نشه ...من اصولا بيشتر از هر چيزی اين وسط وجدانم ميخوام آسوده باشه و بس...حالا قضيه از چه قرار بود...

توی کشيک آخر حدودای ۹ و نيم ده شب يه آقای ۸۴ ساله رو با کاهش سطح هوشياری آوردن...GCS اش حدود ۶ بود...به تحريک دردناک جواب ميداد...همراهاش ميگفتن اين چند روزه اسهال داشته و تب و از ساعت ۶ بعد از ظهر هم بيهوش شده...حالا چرا انقدر دير آورده بودنش ميگفتن فرصت نکردن زودتر بیارنش...يکی از همراهاش هم غرغر کنان به من ميگفت از کارو زندگی افتاده تا مريض رو بياره بيمارستان...علايم حياتيش رو که گرفتم نبضش برادی کارد و نامنظم بود...تاکی پنه داشت و فشار سيستوليک ۶...درجه حرارتش هم ۷/۳۷ آگزيلاری...مردمک هاش چون کاتاراکت عمل کرده بود قابل قضاوت نبود...دهنش بوی کتون نميداد سابقه ای هم از ديابت نداشت...با اين حال گلوکومتريش کردم و قندش ۲۲۶ بود...فوری گفتم متخصص داخلی آنکال و متخصص بيهوشيمون رو صدا بز نن...براش ۵۰۰ سی سی رينگر لاکتات فری گذاشتم و تشخيص اولم سپتيک شوک بود...پرسيدم سيگار نميکشه گفتن نه سيگاری نبوده...تا کار های اوليه اش شد متخصص ها اومدن...متخصص بيهوشی گفت رينگر لاکتات بهترين انتخابه چون نرمال سالين الکتروليتش رو بهم ميزنه و وقتی ۵۰۰ تای اول تموم شد ۵۰۰ تای دوم رو گذاشتن و جالب بود مريضی که بشدت دهيدره بود چون تمام لبهاش از خشکی کبره بسته بود سطح هوشياريش بالا اومد ...GCS اش رسيد به حدود نه...obey to order  ميکرد و چشماش رو با صدا کردن باز ميکرد...کلی خوشحال شدم...به متخصص داخليمون گفتم دوپامين هم براش شروع کنيم گفت نه لازم نيست...متخصص بيهوشی هم گفتم اينتوبيشن نميخواد اونم گفت فعلا که نه ۳-۴ ليتر رينگر بگيره تا جواب آزمايش هاش بياد...مريض برادی کارديش تبديل شد به تاکی کاردی حدود ۱۲۰ تا و rate  اش منظم شد...تبش هم همينطوری بالا رفت تا رسيد به ۳۹ درجه...اين وسط ريه هاش داشت قل قل ميکرد که بالاخره همراهش گفتن قليون زياد ميکشیده و وقتی ساکشنش کرديم همينطور خلط حجيم و چرکی بيرون میومد...متخصص ها رفته بودن...اورژانس حسابی شلوغ بود و من داشتم مريض ها رو يک به يک تعيين تکليف ميکردم...پرستار دلسوز و تر وفرزمون که سوپروايزر هم بود و خودش خلط ها رو کشف کرده بود و ساکشن کرده بود زنگ زد به متخصص داخلی و اون در مورد خلط ها چيزی نگفته بود گفته بود يه مقدار استيبل که شد بفرستينش بخش...۵۰ ميليگرم هيدروکورتيزون هم بهش بزنين...من خواستم بگم حداقل ۲۰۰ تا بعد ديدم اوردرش رو خودش نوشته و مريض به اسم اونه...چيزی نگفتم...يه جوری اعتماد کردم در صورتيکه اون رفته بود و مريض جلوی چشم من بود...شايد باید دوباره زنگ ميزدم و ميگفتم مريض خلطش زياده تازه با ساکش ترشحات اشباع اکسيژنش رسيده به ۸۴ درصد...اينتوبيشن لازم داره...فشارش هنوز با حدود سه ليتر مايع روی ۸ ه...دوپامين لازم داره...اما باز به خودم گفتم اونها هر دوشون مريض رو ديدن و تلفنی هم بهشون گفته شده...يه جوری خيالم راحت بود وفکر کردم دارم زيادی مته به خشخاش ميذارم مخصوصا که مريض به هيدريشن تا حدی جواب داده بود...ديدم مريض يه ذره اوضاعش بهتره...وقتی انترن بوديم مريض های اينجوری رو ميفرستادن آی سی يو تا مراقبت ازشون بشه...همينطور وقفتی مريضی ميرفت بخش يعنی ميرفت يه جای مطمئن يه جايی که يه نفر فيکس ميشينه بالای سرش...گفتم اين مريض شايد تا چند روز استيبل نشه ما هم که نميتونيم مريض رو نگه داريم توی اورژانس بره بخش تا بيشتر ازش مراقبت بشه...مريض رفت بخش...و موقع انتقال اکسيژن نداشت...چون اکسيژن پرتابل بيمارستان نداره...خلاصه همچين که رسيد بخش ارست کرد...من بدو رفتم بالای سرش...حالا تازه ديدم اين بخشی که من دلم رو بهش خوش کرده بودم که رسيدگی بيشتری به مريض ميشه چه وضعی داره...دو تا پرستار جوون و هاج و واج...من نميدونم سی پی آر رو من خودم هم درست بلد نيستم ولی ميدونم مريض که ارست کرد نبايد وايستاد نگاهش کرد...ديگه يه آمبو که ميشه زد يه ماساژ که ميشه داد...همه ايستاده بودن تا من برم معجزه کنم...حالا من بدو رفتم شروع کردم به ماساژ دادن...اونا دارن دور خودشون ميچرخن نه از بيخيالی از استرس...من بايد در آن واحد هم فکر ميکردم هم ماساژ ميدادم...گفتم يکيتون بياد ساکشن کنه...آمبو بگتون کجاست...اون يکی بدو آمبو آورده که کانکتورش نيست...به اون يکی ميگم آدرنالين براش بزن...وای خدا...باز گفتم دکتر بيهوشی رو صدا کنيد...لارنگوسکوپ بيارين...باز يکی جعبه لارنگوسکوپ رو آورده ميگه کدوم سر؟ ميگم اونی که از همه بزرگتره بعد ميگه لوله چند؟...شماره ۸...حالا لارنگوسکوپ اومده من هی ماساژ ميدم ميرم که ترای کنم برای اينتوبيشن...با خودم ميگم حتما ميتونم...اما روشن نميشه باطريش تموم شده...تا باطری بيارن متخصص بيهوشی سر ميرسه...اينتوبه ميکنه و همينطور خلطه که خارج ميشه...من همچنان دارم ماساژ ميدم...ميگم دکتر سه تا آدرنالين زديم ديگه چی بزنيم...ميگه چيزی لازم نيست اين بر نميگرده...بيشتر ماساژ ميدم چرا آخه...ميگه سپتيک شوک با اون اختلالات الکتروليتی اسيدوزی که داده...ABG هم که نداريم مريض برنميگرده خانوم دکتر...دکتر بيهوشيمون آدم با وجدانيه...چند بار تا حالا باهاش سر احيا بودم و ميدونم چطور عرق ميريزه و يه تنه مريض احيا ميکنه و دل ميسوزونه وقتی ميگه فايده نداره ميدونم از سر دل سيری نميگه...همه به هم خسته نباشيد ميگن و من انقدر تنهايی ماساژ دادم و قلچ قلچ صدای دنده های مريض رو شنيدم که زير دستم شکستن فشارم ميوفته پايين...وازوواگال لعنتی دوباره اومده سراغم...صحنه رقت آوری شده...ميرم روی تخت بغل دراز ميکشم اما ازون بدتر اينه که همش فکر ميکنم تقصير منه که مريض اکسپاير شده...

به هر کس ميگم ميگه ربطی نداشته...مورتاليتی مريض های سپتيک شوک کمه کم ۸۰ درصده...خودم تنها يه دفعه توی اورژانس مريض سپتيک شوک ديده بودم که هر کاريش کرديم بر نگشت...اما دلم آروم نميگيره با خودم ميگم بايد يه ذره سماجت ميکردم بايد متخصص داخليمون رو راضی ميکردم بايد دوباره زنگ ميزدم به بيهوشی...در حد يه انترن حرف گوش کن عمل کردم نه يه دکتر...از طرفی به خودم ميگم تا حالا تجربه اينجوری نداشتی از دفعه ديگه کاری به کسی و مشاوره و ويزيت کسی نداری... کار خودت رو ميکنی اما بايد ها از سرم نميرن...يه دفعه وسط اون تاريکی شب ياد واليه ميوفتم و نگاه پر از پرسش و خواهشش...با خودم ميگم به واليه قول داده بودی که مريض ها رو با چنگ و دندون نگه داری يادته...پس چی شد... 

/ 82 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سفرنامه دور دنيا

سلام خانم گل.چرا پس نيومدين تو بلاگفا؟اينجا خيلی کنده .شاد باشين خانم گل

سولماز

خسته نباشی .چقدر خوبه که اينارو توضيح ميدی .گرچه از بحثهای علمی اش سر در نياريم ولی يادآوری ميشه بهمون که دکترو پرستارهايی که شب و وقت و بی وقت تو بيمارستان ميبينم بی حالی شون از بی مسئوليتی نيست از فشار مسئوليته.

زهرا

´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶ ´´´´´´´´´´´´´´¶´´¶´´´¶¶ ´´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶ ´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶ ´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´´´´¶¶´´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´¶¶ ´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶ ´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶ ´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶ ´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶ ´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶ ´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶ ´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶ ´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶ ´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶ ´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶ ´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶ ´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶ ´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶ ´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶ ´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´ ´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶ ´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶ ´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶ ´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´ ´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶ ´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶ ´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´

پدرام

سلام.. ميگما..سورنا جان..عجب مباحثه جاتي راه انداختي ها!!....زدی رو دست CPCهاي دكتر بيداري كه!!!.. بابا تو ديگه كي هستي..(با ريتم خوانده شود!!..وذگرنه بهتر است خوانده نشود!!!).. يه مجله بزن..new fars medical journal!!!..با cpcهاي بيمارستان دارغوزآباد سفلي!..

HAMED

Ma poste jadid mikhaim yala, yala...Sorena ba bahse pezeshki golemon nazan!

openclose

هر انچه که می خواهید و میدانید و به دنبال ان میگردید رایگان رررررررررررررررررایگان رررررررررايگان ررررررررررررررايگان

openclose

هر انچه که می خواهید و میدانید و به دنبال ان میگردید رایگان رررررررررررررررررایگان رررررررررايگان ررررررررررررررايگان

متوترکسات

همونيکه GCS اش حدود ۶ بوده؛ واسه اکسپایرش کافيه.

پویان

غم انگیز بود:((

www.ka_maleki.persianblog.ir www.ka_maleki.persianblog.ir www.ka_maleki.persianblog.ir www.ka_maleki.persianblog.ir www.ka_maleki.persianblog.ir www.ka_maleki.persianblog.ir