زندگی شيفت و ديگر هيچ:)

خب من باز برگشتم:) اين دفعه خيلی خدا رو شکر اوضاع بهتر بود ...بيشتر مريض ها سر پايی بودن و بقيه مریض ها هم شامل دو گروه عمده بودن مريض های قلبی و زنبورگزيدگی...اما کلاس های سی پی آر رو با شدت و حدت دنبال کردم04.gif کلی پيگيری کردم تا يه مولاژ از هلال احمر جور کردن و روی اون دونه دونه طرز دست گرفتن بگ و ماسک و ماساژ قلبی رو با پرسنل تمرين کرديم...برای خودم هم جالب بود آدم وقتی ميخواد يه چيزی رو به کسی ياد بده مجبور ميشه همه ريزه کاری هاش رو در بياره خلاصه من خودم هم اين وسط کلی چيز ياد گرفتم01.gif

بچه ها خيلی استقبال کردن از اين قضيه... براشون خيلی جالب بود چون هميشه نکات تئوری رو ميگفتن ولی کسی نبود که وادارشون کنه انجام بدن و ايراد هاشون رو بگيره...آخر سر هم يه سناريو براشون طرح ميکردم و ميگفتم دو تا دوتا تئاتر اجرا کنن:))))) روی هم کار هيجان انگيزی شده بود...خيلی بانمکه داشتم با مدير پرستاريمون در مورد کلاس ها چونه ميزدم در واقع سر ساعتش چونه ميزدم که اگه ساعت ۱ و نيم بعد از ظهر باشه بهتره تا منم بتونم يه استراحتی بکنم و اون اصرار ميکرد که بچه ها ميخوان با سرويس ساعت ۲ برن پس يک تا دو براشون کلاس بذار منم آخر تسليم شدم...ساعت يک که رفتم شروع کردم نزديک های دو تازه رسيده بودم به تنفس دادن داشتم روی مولاژ دست گرفتن بگ و ماسک رو يه دستی و دو دستی توضيح ميدادم که مدير پرستاريمون سر رسيد يه مدت ايستاد و نگاه کرد بعد انقدر به هيجان اومده بود که گفت وای خانوم دتر اگه تا ساعت ۴ بعد از ظهرم طول کشيد عيب نداره بذار اينا خوب ياد بگيرن من خودم براشون تاکسی ميگيرم که برن خونه:))))))خلاصه به اين نتيجه رسيدم که تا جايی که جان در بدن دارم اين کلاس ها رو ادامه بدم...دوست گ و گ هم ميخواد کلاس اورژانس های داخلی راه بندازه:))))))) جالبی قضيه اينه که خيلی پرسنل استقبال کردن...شاید بخاطر کاربردی بودن و ساده بودن مطالب بوده...در هر حال کار جالبيه و بشدت ارضا کننده است برای من:)

وای توی کشيک يکی مونده به آخرم نابود شدم رسما...ساعت ۵ بعد از ظهر که پرنده پر نميزد توی اورژانس يه مرد جوونی با پای خودش اومد خوابيد روی يکی از تخت ها و گفت سينه ام درد ميکنه...گلوش رو با دست نشون داد و فقسه سينه اش رو و گفت ميسوزه...گفتم چند سالتونه گفت ۴۲ سال...سابقه هيچ بيماری زمينه ای رو هم نميداد...ميگفت دردش از ۱۰ دقيقه پيش در حال استراحت شروع شده...يه وقتا آدم انگار ميخواد با خودش لج کنه منم انگار اصرار داشتم که اين قلبی نيست با اين حال چون شرح حالش تیپيک بود MONA رو براش گذاشتم و پرسيدم زير زبونی دردت رو کم کرد که گفت نه...نوارش رو که گرفتن دیدم توی ليد های پره کورديالش ST elevation  داره...همچنان قیافه اش به نظرم قلبی نبود با اينحال گفتم زود لاين بگيرن و سرم TNG  شروع کنن ...زنگ زدم به متخصص داخلی نازنين و گفتم يه آقايی با اين شرح حال اومده بدون سابقه قبلی و نوارش مشکوکه به ST elevation...نميدونم چرا گفتم مشکوکه...گفت ميام ميبينمش تا ۱۰ دقيقه ديگه...گوشی رو که گذاشتم با خودم گفتم اين ديگه مشکوکه نداره ST elevation  هست ديگه ولی انگار نميخواستم باور کنم...يه ۵ دقيقه ای گذشت ۲۵ ميلی پتدين گرفت مريض و TNG هم ۵ مايکرو داشت ميرفت...فشار مريض هم ۱۲۰ روی ۸۰ بود...کم کم احساس کردم داره حالش بد تر ميشه...قيافه اش قلبی شده بود...تعريق سرد شروع شد...و دردش بيشتر شد...حدودا يه ربعی از وقتی که اومده بود گذشته بود...مريض های سرپايی هم هجوم آورده بودن به اورژانس...من خودم پا به پای اون مرد ۴۲ ساله داشتم عرق ميريختم...به پرستار ها گفتم زود هپارين استتش رو بزنين و مورفين بيارين ۵ ميلی گرم سريع...خودم هم نشستم بالای سرش و فشارش رو چک ميکردم و TNG  اش رو ميبردم بالا...هی مريض های سرپایی ميومدن به غرغر کردن نگهبان شيفت شب هم هی ميگفت مريض دارين بياين گفتم مريض بد حاله من از اينجا تکون نميخورم...دو تا پرستاری که باهام شيفت بودن شانس دو تا پرستار وسواسی و با وجدانی بودن...بعد حدود نيم ساعت متخصص داخليمون اومد و نوار رو که ديد گفت زود استرپتوکيناز رو شروع کنيد...گفتم دردش رو چی کار کنم گفت اگه زياده هر ۵ دقيقه مورفين بده و رفت...نميدونم شايد ياد عموم افتاده بودم که همينجوری MI کرد و فوت شد يا ياد همه مريض های قلبی ياد همه داستان هايی که از مريض قلبی شنيده م که همينطور چپ و راست اوردر ميدادم و دو تا پرستارمون و خودم رو فيکس کرده بودم بالای سر مريض...هر چی هم مريض های سرپايی ميمودن جز ميزدن نگهبان وساطتشون رو ميکرد فايده نداشت...يه حسی توی وجودم ميگفت اين مريض هر آن ممکنه قلبش بايسته...استرپتوکيناز قبل از نيم ساعت از شروع درد شروع شده بود اما درد و تعريق سرد همچنان ادامه داشت...به يکی از پرستار ها گفتم تو هر ۵ دقيقه ۲ ميليگرم مورفين بزن... اون بينوا هم ساعتش رو دائم نگاه ميکرد و با دقت هر ۵ دقيقه مورفين رو تزريق ميکرد...به اون يکی گفتم يه لاين سبز ديگه از اين يکی دستش ميگيری اتروپين و نرمال سالين هم بالا سرش باشه...فشارش رو خودم ميگرفتم و همينطور TNG  رو بالا ميبردم تا رسيد به ۱۲۰ قطره ...يعنی ۳۰ مايکرو...جالب بود فشار مريض همينطور داشت بالا ميرفت بجای اينکه پايين بياد...۱۰ ميلی مورفين تموم شده بود گفتم پتدين بزن هر ۵ ديقيقه ۵/۱۲ ميلی...به اون يکی هم گفتم زنگ بزن سی سی يو ۱۰ ميلی مورفين بگير...بعد خودم زنگ زدم سی سی يو گفتم پمپ بدن تا قطره های TNG  رو بشه تنظيم کرد...پمپ هم اومد اما مريض همچنان فشارش ۱۲ بود و عرق ميکرد...TNG  اش رو تا نزديک ۲۰۰ قطره بردم بالا اونیکی پرستارمون هم همينطور مخدر به مريض ميزد...اون يکی اومده بود ميگفت يه ذره برو اورژانس رو خلوت کن اوردر اون یکی مريض رو بنويس تا بره بخش تا يه ذره اورژانس خلوت تر بشه...گفتم ببين خانوم فلانی اين مريض ۴۲ سالشه دردش هم هنوز کنترل نشده من از کنارش تکون بخورم ارست ميکنه اگه ميتونی جمعش کنی من برم اوردر بنويسم...يه دفعه با تعجب نگاهم کرد انگار تازه متوجه وخامت اوضاع شده و گفت نه نه همينجا باش من الان همه مريض ها رو بيرون ميکنم...رفت با داد و بيداد  مريض های سرپايی رو از اورژانس بيرون کرد بعد هم نگهبان رو مجبور کرد دم در بشينه و نذاره کسی بياد تو...يه ذره اوضاع بهتر شده بود که يه مريض رو روی برانکارد آوردن...يه مرد ميان سال افغانی...چشماش بسته بود...همراهاش که خيلی مضطرب بودن گفتن سينه اش رو گرفته و بعد افتاده زمين و بيهوش شده...برام جالب بود که خودم روی همون فرمولی که به بچه ها آموزش داده بودم شروع کردم به چک سطح هوشياری بعد نفس و بعد نبض ديدم بعله مريض ارست کرده...بدو مريض رو برديم توی اتاق سی پی آر و مشغول ماساژ و تنفس شديم...خوشبختانه جراحمون هم توی اورژانس بود اونم اومد کمک...يکی از پرستار ها فيکس بالای سر همون مريض قلبی بود و بقيه سر مريض در حال احيا بوديم...دکتر از روی گايد لاين قديمی داشت احيا ميکرد...مشت پره کورديال رو زد و من رفتم برای ماساژ ...۳۰ تا پشت هم تا دو تا نفس بده...اونم هی ميگفت انقدر زياد نميخواد ماساژ بدی ولی من همينطور ادامه ميدادم اونم ميگفت خسته ميشی انقدر زياد لازم نيست:) که بچه ها با خنده گفتن اين داره گايد لاين جديد رو اجرا ميکنه آخه خودش يادمون داده مجبوره درستش رو اجرا کنه...و دکتر هم گفت کاش ميگفتی ما هم سر کلاسات ميومديم خانوم دکتر:)))))) عزيزم خيلی نازه:) گفتم اختيار دارين دکتر گفت نه جدی ميگم حالا خيلی هم فرقی کرده؟:)...خلاصه تا ريتم مريض رو چک کنيم و متخصص بيهوشيمون هم بياد کار رو ادامه داديم اما معلوم بود که مريض مريضی نيست که برگرده ....آسيستول بود حدود ۴۰ دقيقه احيا کرديم و بعد ختم احيا اعلام شد...خودم احساس ميکردم اين دفعه ماساژ دادن خودم هم فرق کرده اصولی تر شده بود و نفس گير تر البته...بيخود نيست که ميگن کار نيکو کردن از پر کردن است...

وقتی رفتم سر مريض قلبی ديدم استرپتوکينازش تموم شده و عرق سردش هم از بين رفته...باز يه يه ربعی بالای سرش بودم و فشارش رو چک ميکردم...فشارش پايين تر اومده بود و نشونه خوبی بود...عرق هم ديگه نميکرد و خوابيده بود...بيدارش کردم و پرسيدم درد داری هنوز که گفت يه ذره هنوز دارم...شيفت شب داشت عوض ميشد...يکی از پرستار های جوونمون بينوا هنوز از در وارد نشده بود رفتم دستش رو گرفتم بردم بالای سر مريض گفتم تو همينجا وایميستی و تکون هم نميخوری...اين مريض تازه يه ذره حالش بهتر شده...همينطور فشارش رو ميگيری و TNG  ش رو بالا پايين ميکنی و اگه درد داشت حتی اگه يه ذره درد داشت بهش مورفين ميدی و رفتم که مريض های سرپايی رو ببينم...پرستار وسواسی مون که از شلوغی اورژانس کلافه شده بود اومد شايد بگم ۵ دفعه گفت همراه مريضی که اکسپاير شده دارن سر مريضشون گريه زاری ميکنن بايد مريض قلبی رو بفرستيم سی سی يو...هم جا نداريم هم پرسنل نداريم هم برای خودش بهتره بره يه جای آروم...و من هم هر ۵ دفعه گفتم ببين تا وقتی درد داره من همينجا نگهش ميدارم...دفعه آخر که اومد و جواب منفی گرفت ديدم رفته داره به متخصصمون زنگ ميزنه که اجازه بگيره مريض رو بفرسته سی سی يو منو که ديد جا خورد...گفت من نميخواستم جسارت کنم ولی برای مريض هم بهتره که بره سی سی يو...رفتم دوباره مریض رو ديدم...فشارش ۱۱ بود و درد نداشت...زنگ زدم به متخصص داخليمون و گفتم مريض رو ميخوام بفرستم سی سی يو اونم موافقت کرد...بعد زنگ زدم سی سی يو گفتم اين مريض رو بايد مث چی حواستون بهش باشه...وقتی يه ذره اورژانس خلوت تر شد ديدم پرستار وسواسی با وجدان اومده ميگه ببخشيد خانوم دکتر من منظور بدی نداشتم پریدم وسط حرفش و گفتم ببين دختر خوب من يه ذره هم ناراحت نشدم چون ميدونم برای چی ميخواستی مريض بره ...خيلی امروز اذيتتون کردم  ولی به منم حق بده چاره ای نداشتم ...

انقدر به مريض مخدر زده بودم که فکر کنم وقتی بخواد مرخص بشه علايم ترک پيدا کنه:)) ۲۰ ميليگرم مورفين و ۲۰۰ ميليگرم پتدين! دوست گ و گ که بعد از من کشيک شب بود در به در دنبال مخدر بوده توی بيمارستان تا تونسته به بدبختی ۱۰ ميليگرم مورفين برای مريض قلبيش پيدا کنه...اما همه اين استرس ها وقتی از تنم در رفت که فردا صب زنگ زدم سی سی يو و پرستار سی سی يو گفت نوار اون مرد ۴۲ ساله به حالت طبيعی برگشته و حالش هم خيلی خوبه:)

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورنا

حامد جان به قول شاعر ديجيتالم کجا بود:))))))) آخه من بينوا بايد يه چيزی خونده باشم که در موردش بنويسم:)))) اما چشم اطاعت امر ۰۴۰۹ عزيز ممنون

Hamed

masalan dar morede moshkele benzin benevis, alan honar hame shode nazar dadan dar morede in case, mitoni adabisham koni ba harfe bad

نگارنده

چه خوب كه نجات پيدا كرد! وقتي داشتم مي خوندم همش فكر مي كردم كه يك تراژيك اند وحشتناك خواهد داشت! :))

هستی

حسابی خسته نباسين پس! از اين کلاس هاتون تهران هم بگذارين ما حسابی استقبال ميکنيما!

mary

سلام سورنا جون يادته يه بار از کتاب از حال بد به حال خوب گفتی .منم رفتم خوندمش خيلی خوب بود می شه بازم کتابايی تو اون مايه ها که خوب باشه معرفی کنی

از نظر دستوری "من باز برگشتم" غلطه "باز" زائده

سورنا

حامد جان بنزين که زياد در موردش حرف ميزنم مخصوصا توی راه شهرمون با يه راننده مامانی که عين يک ساعت با هم بحث سياسی اجتماعی ميکنيم و مشکلات دنيا رو حل ميکنيم:))))))))) منم که اصولا پایه بحث های راننده تاکسی ای بودم و هستم و خواهم بودم:)) نگارنده جونم واقعا مورد سختی بود بيشتر بخاطر سنش وگرنه مريض قلبی يه سری کار روتين داره و بس من همش ميترسيدم کارش به جاهای باريک بکشه که خدا رو شکر اينجوری نشد:) هستی جان خواهش ميکنم شما لطف دارين به قول شاعر چه لطف دارين به من شما ها خودتون استادين مری عزيز خوشحالم که خوندی و دوستش داشتی کتاب وضعيت اخر تامس آ هريس رو خوندی؟ بدون نام عزيز ممنون از تذکرت

mary

آره سورنا جون اون رو خوندم.يکی ديگه بگو

آرزو

منم با هستی موافقم!