سفر صبح

مث همه مسافرت ها شب از شدت هيجان دير خوابم ميبره و بيشتر خوابم هم از نوع REM هستش يعنی تا خود صب خواب ميبينم ...خانوم موشه ميگه بايد لب جاده پياده بشی من ميام دنبالت...نيم ساعت زود تر ميرسم ترمينال دقيقا يه رب به هفته راننده رو پيدا ميکنم و ميگم ميخوام فامِنين پياده بشم...لبهاش رو ور ميچينه و ميگه ما ازون جا رد نميشيم خانوم...ميگم از جاده قزوين ميرين؟ من دوراهی ساوه پياده ميشم.. ميگه باشه  سر پل پياده ات ميکنم...از جاده چشم بر نميدارم نکنه از پل رد بشيم و من خوابم ببره...از قزوين رد ميشیم ميرسيم تاکستان و... همينطور تا چشم کار ميکنه دشته و برگ های رنگارنگ پاييزی...درختايی که با برگ های زرد و قرمز و نارنجی پر شدن...خانوم موشه رو کچل ميکنم انقدر زنگ و اس ام اس ميزنم...آخر سر ميگم من توی جاده نمونم يه وقت...که تازه ميفهمه من دردم چيه:)) ميگه نه بابا اونجا يه رستوران بين راهيه...ميگه به رزن که رسيدی زنگ بزن...يه دفعه پيش خودم ميگم رزن ...اِ همونجايی که شقايق هست...

 

روز اول مهر بود...شب قبل کشيک آی سی يو داخلی بودم...يه سری از بچه های ۷۶ ای فارغ التحصيل شده بودن...دلم تنگ بود برای همشون...دوستای ديگه ام هم اطفال رو بيمارستان ما بر نداشته بودن..من بودم و خودم و سه ماه اطفال...بچه ها تقريبا از اول همگروهی هاشون معلوم بود...من با دو تا از بچه های ترم بالايی رفتم توی يه گروه...يه گروه تک نفره شد و در نيتجه بين گروه های سه نفره قرعه کشيدن...نميدونم چرا بايد بين اون همه گروه سه نفره اسم گروه ما در ميومد و من بدون درنگ داوطلبانه از اون دو تا دوست صميمی جدا شدم و باز تنها موندم...دور و برم رو نگاه کردم بچه های ماه يکی و چند تا مهمان...چند صندلی او طرف تر يه دختر قد بلند نشسته بود...اولين چيزی که ديدم لاک های دستش بود آبی آبی ...زير چشمی نگاهش کردم بنظر گزينه بدی نميومد...همه اعتماد بنفسم رو جمع  کردم و دل رو زدم به دريا...من تنهام شما مياين با من توی يه گروه؟ و اون خيلی زود قبول کرد...و ما شديم يه گروه دو نفره...بعد که خوب نگاهش کردم ديدم سايه پشت چشماشم رنگ لاک ناخونشه...با خودم گفتم پناه برخدا اين ديگه چه موجود جينگول پينگوليه:)))... توی بخش که رفتيم همش منتظر بودم بخواد زود جيم بشه و بره ... به قيافه اش نميخورد که بعد ها  بشه  با وجدان ترين و پرفکشنيست ترين دوست من :) از همون آن سرويس نوتهايی که به انگليسی گذاشت و ۷ و نيم صب توی بخش بودن و حفظ بودن جز ئيات پرونده های مريض ها فهميدم که نه اين موجود دوست داشتنی يه جورايی با همه فرق داره...

 

۲۵ کيلومتر مونده به رزن...يه دفعه آنتن موبايلم ميره...اتوبوس بين کوه ها حرکت ميکنه...نم نم بارون تبديل ميشه به شر شری دلپذير...اما من رنگ از صورتم پريده نکنه اين موبايل من نخواد تا اين دو راهی معروف آنتن بده...يه چشمم به موبايله يه چشمم به جاده ... ۱۵ کيلومتری رزن موبايل خط ميده و من فوری زنگ ميزنم به خانوم موشه که اگه  يه وقت ديگه موبايل آنتن نداد حواست باشه بينوا ميگه من ده دقيقه ديگه اونجام نگران نباش...خيالم راحت ميشه...

 

کنار جاده ام... دارم کوزه های سفالی و عروسک های بدترکيب توی مغازه ها رو نگاه ميکنم...دو تا ماشينی که ما باهاش اومديم پشت هم پارک شدن...ماشين ها پره از بچه ها...خواهرم پسر دايی و دختردايی هام...مامان بدون اينکه پشت سرش رونگاه کنه سوار ماشينش ميشه و ماشين آروم حرکت ميکنه...من ميذارم به حساب شوخی بيمزه وسط جاده ای اما تا به خودم ميجنبم ماشين دومی هم پا ميذاره روی گاز و ميره...يه مدت مات و مبهوت دور و برم رونگاه ميکنم...اونا واقعا رفته ن...اونا بدون من رفتن...مغازه ها رو رد ميکنم و ميرسم به جاده...کاميون ها جابجا پارک شدن...راننده های عظيم الجثه شون اون بغل ايستادن و با دقت سرتا پای من رو برانداز ميکنن...روسری م رو سفت ميکنم و سرم رو بالا ميگيرم...اون غرور هميشگی توی چشمام موج ميزنه و ترس و اضطرابم رو مخفی ميکنه...يه چيزی توی کله امه که ميگه بايد برم نبايد وايستم...از کنار هر کامیونی که رد ميشم اضطرابی که دارم با شنيدن خنده ها و متلک های راننده ها به ترس تبديل ميشه...نميدونم چند دقيقه شد شايد حداکثر ۱۰ دقیقه که همينطور رفتم تا ماشين مامان رو ديدم که از روبرو داره مياد و دنبالش ماشين دوم و اونوقت بود که بغضم ترکيد...همه من رو يادشون رفته بود...از اون موقع بيشتر از ده سال گذشته...اما اون ترس هنوز توی دلم جا خوش کرده...

 

چقدر راه رزن تا پل طول ميکشه...راننده میپرسه مطمئنی کسی مياد دنبالت؟ ميگم آره با يه پرايد سفيد که همون موقع پراید و خانوم موشه رو ميبينم که کنار جاده ايستادن...سفر من تقريبا تموم شده...من ديگه رسيدم به خونه خانوم موشه...

 

از بخش فامِنين رد ميشم و بايد بريم سمت تاوه...خانوم موشه با دست يه خونه شيروونی دار نو ساز رو نشونم ميده که بالای يه تپه است و ما قراره بريم اونجا...خونه خانوم موشه يه خونه دو خوابه است با يه حال و آشپزخونه اوپن...اتاق خواب هابا پرده های خوشرنگی تزيين شده و کمدی که توی اتاق هست يه دست سبزه با طرح هايی که به رنگ های زرد و قرمز روش کشيده شده... يه لحظه هم اين فکر به کله من خطور نميکنه که اين نقاشی ها کار خودش و هم اتاقيش باشه و اون کمد همون کمد طوسی پايون های خودمون باشه که اين شکلی شده...اتاق ها با عکس های خانوادگي تزيين شده...یه آشپزخونه فينقيلی هم هست که يه گاز توش داره و يه يخچال ...تمام درو ديوارش پر شده از پوستر غداهای اشتها آور که تقویم تک ماکارونه...يه ميز کوچولو هم وسط آشپزخونه است...بيشتر شبيه آشپزخونه ويلا ست تا خونه پزشک خانواده...همون سليقه ای که از خانوم موشه سراغ دارم توی هر تيکه خونه اش ديده ميشه...

 

ناهار سبزی پلو ماهی داريم...پلوش رو من دودی ميکنم :) اما انگار بد مزه هم نشده...دوست نازنين من همونطوريه که توی کشيک های اطفال بود ...همونطوری که همه کار های من رو تحمل ميکرد رفع و رجوع ميکرد...همونجوری پلو دودی من رو هم ميخوره و به به و چه چه ميکنه...تا يک بعد از ظهر کم وبيش مريض مياد درمانگاه اما بعد از اون ديگه خبری نيست...غذا پختن ما تا ساعت سه طول ميکشه و ناهار خوردنمون هم تا ۴ بعد از ظهر...همه چيز سر ميز ما هست...سالاد ماست دوغ محلی و ژله:) ...شب اونجا خيلی وهم آلود ميشه  تا چشم کار ميکنه سياهيه...با سرايدار ميريم بازديد از درمانگاه...يه درمانگاه نو ساز و بسيار تر و تمييز...اتاق خانوم موشه در وديوارش پر شده از پوستر و نوشته های خودش در مورد بيماريهای مختلف  داروها و اون خط آشنا همه و همه نشونه ای از حضور همون دوست اکتيو و پر انرژی منه...همون انترن اطفال دوست داشتنی...

 

دکتر دوست داشتنی من  همونطوريکه انتظارش رو داشتم مریض هاش رو خيلی خيلی دوست داره...سر صبر برای تک تکشون در مورد بيماريشون توضيح ميده و دارو تجويز ميکنه...سياری هاش رو با دقت پيگيری ميکنه معاينه مدارس رو جدی ميگيره و داره يه جورايی اونجا فرهنگ سازی ميکنه...ميگه مریض ها هم به حرفاش گوش ميکنن...چند نفری که نتيجه گرفته ان از درمان به بقيه  گفتن وخبر دهن به دهن گشته که خانوم موشه دکتر خوبيه...

 

روز بعد کلم پلو درست کرديم من که نه باز هم خانوم موشه و اين دفعه پلو دودی نشد...ناهار هم زود تر آماده شد...مريض درمونگاه کمتر بود يه دفعه تصميم گرفتیم عصر بريم مهمونی...در واقع خودمونو تلپ کنيم سر شقايق بينوا...ده مجاور:))...هماهنگی ها انجام شد و ما حدودای ۷ شب خونه شقايق بوديم...

 

با اينکه يه بار يا بهتره بگم يه نظر شقايق رو ديده بودم اما شايد چون توی همه کشیک ها و دوران طرح با خوندن نوشته هاش همراهش بودم  يه جور احساس ميکردم صد ساله که ميشناسمش...خلاصه که چايی نخورده پسر خاله شديم و رفتيم خودمونو تلپ کرديم سرش...دو تا ديگه از بچه ها هم از ده های مجاور :)) اومدن که يکيشون از دوستان قديمی بنده بود...شقايق همون بود که توی نوشته ش بود با اين تفاوت که ميگفت خيلی شاهنجرين رو دوست داره مهديه بهترين بخش دوران انترنيش بوده! و من تازه فهميدم که اون عکس من همه غر غراش رو مينويسه :) يادمه يه دفعه از يکی از کشيک های مهديه  نوشته بود و من از اون موقع وحشت کشيک زنان رو داشتم اما الان ميگفت خيلی بخش خوبی بوده:) ...بعضی ها صورت های مهربونی دارن انگار يه چيزی توی چشماشون هست که يه حس آرامش و اطمينان بهت ميده...يه صورت آروم يه لبخند مليح و يه دنيا صميميت...شقايق هم يکی از همون صورت های مهربون رو داره...

 

به خانوم موشه گفتم بايد قول بدی با دهات مجاور رفت و آمد کنی...تجربه بامزه ای بود ...اما من هنوز احساس اونها رو که دور يه سفره نشسته بودن و از رييس شبکه حرف ميزدن و ازين و اون ميگفتن نداشتم...من هنوز دکتر راس راسکی نشدم...من هنوز توی دنيای انترنيم يه دنيای رويايی رويايی...

 

تو راه برگشت به خانوم موشه که کنارم نشسته بود و بخاطر motion sickness اش رنگ توی صورتش نبود و هی اينور و اونور ميشد نگاه ميکردم...به يک سال گذشته...ميگن آدم ها رو توی سفره که ميشه شناخت من ميگم هر کس رو ميخوای بشناسی باهاش يه کشيک بده:)...اون دختر قد بلند لاغر اندام عزيزم رو خوب ميشناختمش ...خوب ديده بودمش...باهاش زندگی کرده بودم...فکر ميکردم يعنی همون يادداشت يه خطی صبح بعد از کشيک بود که منو اهلی کرد يا اينکه...نميدونم يادم نمياد...اصلا چه اهميتی داره مهم اينه که من الان نشستم توی اتوبوس همدان- تهران و دارم با خانوم موشه بر ميگردم...

 

/ 35 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدرام

سلام.سلام... سورنا جان، مرسی از تشريف فرماييد و مرسی از کامنتگذاريت...همونجا يه نيمچه جوابکی دادم!...بشرطه اينکه هويجوری يه لنگا پا ولم نکنيا!!...ميگه ولی افتاد مشکلها!!!.. با عرض اجازه، لينکوندمت!...البته به بدبختی!!...

آذین

من دلم براتون تنگ شده! خیلی هم تنگ شده. ههههههههههههههههههههی........

آناهيتا

بابا مرگ اين آذين جون اين آذين اين آذين بميره آپ کن کشت خودشو اين دختره باور کن اگه اين بميره به حال منو تو فرقی نميکنه فقط خونش ميوفته گردن تو

آذین

سلام به خانوم دکتر نازنینم. من وبلاگتونو به بهترین دوستم که اونم یه خانوم دکتر گل مث خودتونه معرفی کردم.باید بگم یه نفر دیگه هم به خوانندگان بازتاب نفس صبحدمان اضافه شده که اونم خیلی با این وبلاگ حال کرده!چقدر خوبه که آدما قسمت های قشنگ وجودشونو با بقیه به اشتراک بذارن!

سورنا

آذين عزيزم چی بگم فقط ميتونم بگم ممنونم دختر خوب ميدونم که دارم تنبلی ميکنم اما از صب تا شب در حال تایپ پایان نامه ام هستم بخاطر همين ديگه يه جورايی از تایپ کردن بی زار شدم اما چشم آپديت ميکنم بخاطر گل روی تو هم که شده

سورنا

آذين عزيزم من واقعا از دنيای مجازی متشکرم که همچين دوستای خوبی رو به من هديه کرده خوشحالم که با خوندن اين نوشته ها روحيه گرفتی اميدوارم که تو هم دوره انترنی لذت بخشی داشته باشی فقط ميتونم بگم که انترنی هم مث بقيه پزشکی خيلی به خود آدم بستگی داره هم ميتونه بهترين دوره زندگيت باشه هم بدترين:) من اين مدت مريض نديدم که بنويسم در موردشون اما شايد اون سه ت کشيک آخر زنان رو باز سازی کنم و بنويسم نميدونم چرا اين بخش زنان انقدر ذهن منو مشغول خودش کرده...شاد باشی عزيزم

trace element

سلام خانم دکتر.من مريمم.دانشجوي شيراز.دلم برای نوشته هاتون تنگ شده بود.ديگه نکنه بری و ۱ ماه پيدات نشه....

زمانيكه هنرمند يا انسان حقيقيجايگاه درست خود را شناخت و راه رفتن به سوي اين جايگاه را كه«مبتني است بر زيستن در لحظه و دمهايي زود گذر و سرشار از نيروي آفرينش » دريافت،ناگزير در اين راه گام بر مي‌دارد و پيش مي‌رود و همين جاست كه بر آفرينش دست يافته است

خانوم موشه

sooreneye azizam,khoshhalam ke hamoonqadr too delet ja daram ke too delam ja dari. merci ke pisham oomadi...