عروسی ايدز!

قضاوت نکردن و بی طرف بودن توی زندگی خيلی سخته...شايد همه ما عادت کرديم توی ذهنمون يه چارچوب درست کنيم يه خط سير و طبقه بندی های مختلف که از تجربه های بزرگ و کوچيکمون توی زندگی ناشی ميشه...به کسی اعتماد کرديم و از پشت خنجر خورديم زير پامون خالی شده و ديگه همه آدم ها مظنونن مگر خلافش ثابت بشه...خيلی سخته که هر بار ميخوری زمين درس بگيری بلند شی ولی عينک سياه پارانويا رو روی چشمات نذاری...آدم ها رو از فيلتر های ظاهری رد نکنی...همه مردا اينجورين...همه دختر ها اينجورين...اين همه ها رو حذف کنی و سعی کنی با آدمها با حوادث و موقعيت ها به صورت  مستقل بر خورد کنی...کار سختيه ولی شدنيه ...به نظر من باعث ميشه که دنيا بعد از يه مدت يا بعد از يکی دو شکست تبديل به جهنم نشه... هميشه آدم های خوب رويداد های خوب و حوادث خوب وجود داشته باشن و تو با بالا تر رفتن سنت هر چند عاقل تر و محتاط تر ميشی ولی خط کشی های ذهنيت بيشتر نميشه ذهنت بجای بسته شدن باز تر ميشه...پذيرشت هم نسبت به آدم ها رفتار ها و برخورد هاشون بالاتر ميره و ديگه خيلی قرار داد های ذهنی ای که برای خودت ساختی اذيتت نميکنه...همون همه مردا و همه زن ها و همه بقال ها و...

اما اين دفعه توی شهرمون يه درس بزرگ گرفتم...اينکه يه پزشک بايد مراقب خيلی چيز ها باشه...مخصوصا مراقب حرف زدن هاش و توضيح دادن هاش...شايد خنده دار باشه اگه بهتون بگم من داشتم يه عروسی رو بهم ميزدم:))

ماجرا اينجوری شروع شد که يه روز يه دختر ۱۷ ساله اومده بود پيش من...ازون دختر های سر و ساده که به زور دو خط شرح حال ميدن و همش نگاه ميکنن توی صورت همراهشون که اون جاشون حرف بزنه...ميگفت يه هفته ای هست بشدت ضعف دارم...بی حالم هيچ کاری نميتونم انجام بدم...پرسيدم قبلا هم اينطوری بودی گفت نه همين يک هفته است...اشتها داری...نه هيچی نميتونم بخورم...بهش گفتم کم خون نيستی گفت نميدونم...براش آزمايش خون نوشتم و آزمايش های کبدی و آزمايش ادرار...فرداش با آزمايش هاش اومد...کلی خوشحال شدم که ديدم تشخيصم درست از آب درومده...آنزيم های کبدی اش حدود ۷۰۰۰ و ۶۰۰۰ بود بيلی روبين اش بالا بود و توی ادرارش هم بيلی رو بين داشت...چشماش زرد نبود اما...همه اينا يعنی هپاتيت...من که کلی مشعوف شده بودم گفته خوب شما هپاتيت دارين اين ضعف و بيحالی هم بخاطر همينه...جای نگرانی نيست بعد از يک ماه خودش خوب ميشه ولی يه سری آزمايش ديگه هم بايد بدين...نوشتم Anti HAV Ab, Hbs Ag ,Anti Hbs Ab ...يه مرد جوونی همراهش اومده بود...گفت مشکل اينه که ما يک شنبه عروسيمونه...اون روز چهار شنبه بود...گفتم خوب نميتونين عقبش بندازين؟ گفت کار ت ها رو پخش کرديم...بعد گفت اين آزمايش ها برای چيه...گفتم هپاتيت چند جوره که خانوم شما احتمال زياد نوع آ رو گرفته که خطری نداره و توضيح دادم که نوع ب و ث توی افراد پر خطره مث پرسنل بيمارستان يا معتاد های تزريقی و غيره...بعد گفتم نوع آ از راه جنسی زياد احتمال انتقال نداره ولی شما بهتره مراعات کنيد بيشتر از راه بزاق و ترشحاتی مثل ادرار و مدفوع منتقل ميشه...ظرف غذاش رو بهتره جدا کنيد...بعد ديدم ميگه يعنی ايرادی نداره عروسی بگيريم...گفتم نه... بعد که ديدم هنوز نگرانن  گفتم صبر کنيد من با متخصص داخليمون هم مشورت ميکنم...زنگ زدم به متخصص نازنين داخلی گفتم قضيه اينه خنديد و گفت نه مساله اي نيست و خواست راه های انتقال رو بگه که گفتم توضيح دادم براشون...برگشتم و گفتم متخصصمون هم گفت مشکلی نيست ولی باز هم اگه ميخواين ميتونيد برين مطب تا براتون بيشتر توضيح بده... موقع رفتن داماد که ۲۸ سالش بود گفت اين Anti HAV Ab همون HIV هستش؟ خنديدم و گفتم نه هيچ ربطی به هم ندارن...

فرداش دوست گ و گ ميگفت يه آقايی زنگ زده بيمارستان که دکتر دستم به دامنت اينا عروسيشون داره به هم ميخوره...من شيفت نبودم و دوست گ و گ ميگفت با اينکه مريض زياد داشتم ولی کلی پشت تلفن برای اون آقا که ظاهرا برادر داماد بود و معلم و آدم فهميده ای بود توضيح دادم که اين اصلا بيماری خطر ناکی نيست...گفته بود داماد گفته اين يه مرض لا علاج داره من نميخوامش...ما هم توی دهات زندگی ميکنيم و اين دختر رو اگه نگيره ديگه هيچ کس هيچ وقت باهاش ازدواج نميکنه...خلاصه کلی توضيح داده بود و قرار شده بود داماد رو بيارن تا من براش توضيح بدم دوباره...به من که قضيه رو گفت شوکه شدم...هم از دست خودم عصبانی بودم که بيخودی انواع هپاتيت رو براشون توضيح دادم هم از دست پسره که ميگفت ليسانس نميدونم چی چی هم داره...دوست گ و گ گفته بود هپاتيت مثل سر ماخوردگی ميمونه شما اگه زنتون سرمابخوره ميرين يه زن سر مانخورده ميگيرين؟...اما من داشتم به اون دختر فکر ميکردم به فرهنگی که توش زندگی ميکنه که بخاطر هپاتيت آ ممکنه تا آخر عمر کسی نياد سراغش...نميدونستم چی کار کنم...برادر داماد گفته بود فقط گزارشش رو رد نکنید -چون ما برای همه بيماريهای واگير فرم پر ميکنيم و آدرس و شماره تلفن رو ميگيريم برای آمار جمع کردن- و اضافه کرده بود توی روستای ما بهورز باهامون فامیله و اگه بفهمه همه روستا خبر ميشن...من ميخواستم زنگ بزنم به مسوول مبارزه با بيماريهای واگير و بگم اسم اين دختر رو فعلا رد نکنه که ظاهرا خودش اومده بوده اورژانس و بچه اش رو که هپاتيت! گرفته بوده آورده بوده پيش دوست گ و گ:)) اونم قضيه رو گفته بوده و مسوول مبارزه خاطرش رو جمع کرده بوده که آمار فعلا رد نمیشه...

خلاصه صب شنبه بود که داماد و برادرش و پدر عروس اومدن پيش من...من تا ديدم شناختمش...مريض ها رو از اتاق بيرون کردم و گفتم بيا هر سوالی دوست داری بپرس...آزمايشش رو هم آورده بود...همونطوری که فکر ميکردم هپاتيت آ بود...گفتم آخه چرا انقدر قضيه رو برای خودت و خانومت سخت ميکنی...گفت رفتم بروشور خوندم نوشته بوده هپاتيت آ توی بچه ها ديده ميشه...باز توضيح دادم که بخاطر اين ميگن چون بچه ها نه دکترن نه پرستار نه توی آزمايشگاه کار ميکنن نه معتاد تزريقين...خانوم شما هم مثل بچه هاست چون ۱۷ ساله شه و نه جايی کار کرده و نه با خون سرو کار داشته...باز ديدم دل چرکينه...گفت شانس ما بود...گفتم ببين اگه خانوم شما نميومد دکتر  هيچ کس نميفهميد هپاتيت گرفته يه مدت خسته بود و بی اشتها و بعدش همه چی حل ميشد...شما هم ممکن بود ازش بگيری و به مدت خسته و بی حال باشی و تموم شه بره پی کارش...علت اينکه ما اين بيماری رو گزارش ميکنيم اينه که...

در باز شد و يکی از بهيار ها اومد تو...يه کاغذ سفيد گذاشت روی ميز و گفت اين آزمايش های مريض بخشه بی زحمت وارد دفتر چه اش کنيد...ديدم نوشته Anti HAV Ab, Hbs Ag ,Anti Hbs Ab...بعد اضافه کرد البته اين HIV بوده اشتباه نوشتنHAV ...آهی کشيدم و گفتم آقای فلانی مريض مگه هپاتيت نداره گفت چرا گفتم اين HIV نيست اين آزمايش خونه برای هپاتيت آ...وقتی رفت بيرون پيش خودم فکر کردم واقعا اين بينوا بيخود نیست اينطوری وحشت کرده وقتی پرسنل هم فرق اچ آی وی رو هپاتيت رو نميدونن...ادامه دادم ببينيد داشتم ميگفتم علت گزارش کردن ما اينه که اگه اون کسی که مبتلاست رعايت نکنه تعداد زيادی مبتلا ميشن و ما انقدر شبکه درمانی مون امکانات نداره که مثلا برای مردم يه روستا سرم فراهم کنه اگه لازم داشته باشن...ميدونيد چی دارم ميگم اينکه ميگيم مراقب باشين مبتلا نشین به اين خاطر نيست که بيماری مهلکيه به اين خاطره که ناتوان کننده است و ما بودجه و نيرو نداريم اين همه آدم رو جمع و جور کنيم...همه اين حرفا رو زدم و باز ديدم قيافه ش تو همه...آخر سر گفتم ببين تو برای چی داری ازدواج ميکنی؟ مگه آدم وقتی ازدواج ميکنه نميخواد تا آخر عمر توی همه سختی ها کنار همسرش باشه؟  آخه با يه مشکل کوچيک که آدم جا نميزن...اگه يه ماه بعد از عروسی اينجوری شده بود باز هم همين حرفا رو ميزدی؟ اصلا فکر کن تو جای اون بودی الان تو هپاتيت آ گرفته بودی اون چی کار ميکرد...خنده تلخی کرد و گفت دختر ها که اين دور و زمونه بد شدن... گفتم واقعا فکر ميکنی اون بخاطر يه مريضی تورو ول ميکرد؟ گفت نه...گفتم پس تو هم به جای اينکه خودت رو ببازی بايد قوی باشی و به اون هم روحيه بدی... فکر کن با خودت... همه دارن در مورد اون و بيماری لا علاجش حرف ميزنن...خودت رو بذار جای اون ببين چه توقعی از کسی داری که ميخواد يه عمر باهات زندگی کنه...يه ذره خودت رو بذار جای اون که سنش هم از تو کمتره و احتمالا خيلی هم ترسيده و فکر ميکنه داره ميميره...بالاخره يه ذره خلقش باز شد... با کم رويی پرسيد پس اين HIV  نيست؟ خنديدم و گفتم بازم که رفتی سر خونه اول ببين HAV  مخفف Hepatitis A Virus هستش و HIV مخفف  Human Immunodeficiency Virus! خدا رو شکر همون انگليسی نصفه نيمه ای که باعث شده بود انقدر از HAV وحشت کنه اينجا بداد رسيد و انگار خيالش بلکل راحت شد... بالاخره خنديد تشکر کرد و از جاش بلند شد. گفتم پس ديگه عروسی ايشالله بر قراره؟ گفت بله و رفت...اما باز برگشت و گفت بعدا لازمه دوباره آزمايش بده که مطمئن شيم خوب شده...گفتم اصلا لازم نيست مطمئن باش خوب شده...گفت يعنی نميخواد آزمايش بده دوباره يه ماه ديگه ...با قاطعيت بيشتری گفتم نه!

فوری زنگ زدم به مديریت پرستاری...گفتم يه سری پمفلت ميخوام در مورد هپاتيت چيزی دارين؟ گفت يه سری در مورد همه بيماری های شايع داريم... آدرس داد رفتم نگاه کردم ديدم بعله..نوشته هپاتيت آ در بچه ها ديده ميشه...با خودم گفتم لابد اين رفته همين بروشور رو خونده...دوباره زنگ زدم و گفتم من اگه بخوام اين پمفلت هاتون رو يه ذره بهش اضافه و کم کنم شما حاضرين از روش تعداد زياد کپی بگيرين من توی مطب بذارم که به مريض ها بدم ؟گفت با کمال ميل...و قرار شد ازين ببعد به مريض ها در مورد بيماری هاشون پمفلت بدم...يه سری رو خودشون از قبل آماده دارن توی بيمارستان که با يه ذره دستکاری چيز خوبی از توش درمياد...داشتم فکر ميکردم اگه اين پمفلت ها بود شايد اين همه سوتفاهم پيش نمی اومد...

اما نتيجه اخلاقی اين داستان اين شد که مريض رو نبايد در گير احتمالاتی بکنی که از نظر عملی در حد صفره...اونم در جايی که اطلاعات عمومی مردم پايينه و چيزی جز نگرانی براشون ببار نمياره...بيشتر از همه اطمينانه که بايد به مريض بدی و لاغير...

/ 7 نظر / 15 بازدید
نگارنده

عالي بود سورنا جونم يه نوشته ي سورنايي اصيل! با دقت همشو خوندم!!

رضا

اين همون چيزی که به نظرم تفاوت محيط در نحوه طبابته. مردم در اون سطح هرچند درس خونده با نداشتن اطلاعات راحت ترن. چون بيشتر از اونی که به پزشک و صحبتاش اهميت بدن به اطلاعاتی که از در و همسايه ميگيرن اهميت ميدن. اينجا نميشه مثل آمريکا طبابت کرد حتی تو تهرانش. چون اون رابطه اعتماد وجود نداره و سطح درک و فهم مردم هم پايين تر از اون چيزيه که فکر ميکنی نتيجه اش ميشه اين که يه کار با نيت مثبت زندگی رو برای يه سری ديگه دچار مشکلات اساسی ميکنه. من اين قدر ديدم که طرف لوکمی داشته ولی خودش ميگفت آره عفونت تو خونمه. حالا بيا واسش داستان رو تو ضيح بده. دونستن قضايا فقط درد و زجر رو بيشتر ميکنه . همين.:))

ساتيا

سورنا جان: صد در صد با دکتر رضا موافقم. در ايران به يک شهروند تهرانی بگو <التهاب> هی گيج ميزنه ولی اينجا بگوinflammation طرف سريع دو ريالی اش می افته. دو راه داری: يا اصلا حرف نزنی يا با کمی پرس و جو از پزشکهايی که اونجا سابقه طبابت دارند اصطلاحات محلی رو در مورد بيماريها ياد بگيری که البته خنده دار و در عين حال غم انگيز خواهد بود.

آيه های دلنشين

سلام دوست من ! نميدونم شده تا حالا فكرش را بكني كه چقدر از كلام خداوند فاصله گرفته ايم و سالي ماهي يه آيه بيشتر به گوشمون نميخوره كه اون هم معني اش را نيمفهميم و اصلا بهش فكر نميكنيم... ؟ و نميدونم تا حالا دلت خواسته يه جايي بود كه هر روز گاه و بيگاه همينطور كه داري كارت را انجام ميدي يا توي اينترنت گشت ميزني با يه كليك يه آيه بهت تقديم كنه . بخوني اش ... يكم روش فكر كني و بعد بري دنبال كارهات... وبلاگ آيه هاي دلنشين هر روز با حداقل يك آيه به روز ميشه و ميتونه ميزبان كليك تو باشه... هر روز يك دقيقه يك كليك يك آيه ... و بعد آخر سال مي بيني كه 365 آيه خوانده اي بهش فكر كردي و شايد حتي به كارش گرفته اي و گره اي از مشكلاتت را حل كرده... امتحانش مجانيه... روزي يك دقيقه يك كليك ... يك آيه .... هديه خداوند است به تو.... وبلاگ آيه هاي دلنشين.... http://elahesoltan.persianblog.ir

سورنا

ممنون نگارنده جونم موافقم دکتر رضا و ساتیای عزیز...اينکه حرف مادر اقدس خانوم رو بيشتر قبول دارن تا فوق تحصص فلان رو و نگرانی هاشون هم متاسفانه بخاطر کمی اطلاعاتشونه...و يه چيز ديگه اينکه اينجا به خود مريض نبايد در مورد بيماريش چيزی بگی چون وحشت ميکنه...در مورد اصطلاحات محلی موافقم گرچه اينجا خيلی اصطلاح خاصی وجود نداره مثلا برای هپاتيت شايد همون يرقانی که همه ميگن بهتر بود استفاده ميکردم...

جوراب پاره و انگشت ازاد

من هم پشت دستمو داغ کردم که هی انرژی نذارم واسه مريض و همراهاش توضيح بی فايده ندم..اما مگه ميشه؟ نمی تونم خب...خوبی سورنا جونی؟ دلم تنگيده بود براتا